|
من کشته ی اشک هستم
|
سخنرانی امام موسی صدر با ترجمه مهدی فرخیان ( 2 )
این سخن، حضرت زینب اعلام داشت كه این كار به اراده و خواست خودمان بوده است، نه اینكه بر ما تحمیل شده باشد. هیچ كس نگفت بیایید و كشته شوید. هیچ كس نگفت كه برخیزید و هیچكس از ما این كار را نخواست. ما با آزادي كامل آمديم و آن را برگزيديم . آنچه بدست آوردیم، نتیجه خواست و اراده خودمان است. ما حسین را برای دین خدا قربانی كردیم و از خدا می خواهیم كه این قربانی را از ما بپذیرد، و چیزهای دیگر، اصلاً مهم نیست. چنانكه در مجلس ابن زیاد وقتی از او می پرسد چگونه یافتی آنچه را خداوند با برادرت كرد؟ گفت: «والله ما رأیت الا جمیلا، هؤلاء رجال كتب الله علیهم القتل فبرزوا إلی مضاجعهم» (به خدا سوگند، جز زیبایی چیزی ندیدم. آنان مردانی بودند که خداوند مرگ را برایشان مقدر کرده بود و به سوی آرامگاهشان رفتند). بی شك پس از این موضع حضرت زینب در برابر شهادت سرور كشته شدگان و سید شهدا دیگر زنان تكلیف خود را در برابر شهداشان، دانستند. چرا كه هنگامه ناله وشیون و اظهار ناتوانی نبود، بلكه زمان قدرت و صلابت بود و باید به جهانیان اعلام می شد ما بدینجا آمدیم و می دانستیم چه رخ خواهد داد. با آسودگی آن را اراده كردیم و به سوی آن گام برداشتیم و تلاش كردیم و از خداوند می خواهیم كه آن را از ما بپذیرد. و اگر كارزار، بیش از این فداكاری می خواهد، ما آماده ایم. بنابراین نقش حضرت زینب، این است كه رسالت امام حسین و حضور عزتمندانه و شرافتمندانه اش در نبرد را، تمام سازد.
من به آنچه از ناتوانیها و شیونها و ناله های امام حسین یا زنان و یا خاندان امام حسین(ع) نقل و خوانده می شود، اعتقادی ندارم. به هیچ عنوان به این مسائل اعتقاد ندارم. امیدورام این مسائل مطرح نشود، چرا كه این مسایل منحرف كردن حركت امام حسین و مأموریت او است. هرگز نشانی از نشانه های سستی در حسین پدیدار نشد، نه بر او و نه بر یاران و زنانش. این رسالت بزرگی بود كه حسین آن را به انجام رساند. و كاری بود كه حضرت زینب نیز در میان زنان انجام داد. و سپس، حضرت زینب، نقش مهم دیگری نیز به عهده گرفت و آن چیرگی بر توطئه بنی امیه بود. آنها می خواستند امام حسین را بكشند، بی آنكه كسی خبردار شود.
پس از آنكه مسلم بن عقیل به قتل رسید و كوفیان به عهدشان خیانت كردند و بیعت را شكستند، به سپاه ابن زیاد پیوستند. بنابراین كوفه محل دوستداران حسین نبود، بلكه صحنه ای برای دشمنانش بود. چرا حسین را آزاد نگذاشتند تا وارد كوفه شود؟ دلیل این كار چه بود؟
برای اینكه حسین بیرون از كوفه كشته شود، حر را با سپاهی فرستادند تا در وسط صحرا جلودار حسین شود. سپس او را از كوفه و همه مراكز مهم مسلمین دور كردند، تا كشته شود و كسی آگاه نشود. این نقشه آنان بود و برای همین بود كه همه مردان را كشتند. درباره امام سجاد گفتند: «اقتلوا هذا ولا تبقوا من اهل هذا البیت باقیه»(او را بكشید و كسی را از این بیت زنده نگذارید) .
تلاش آنها بر این بود، می گفتند در صحرا توفانها می آید، شنها را با خود می برد، و اجساد را می پوشاند، و هیچ كس خبردار نخواهد شد. سپس امور را برای مردم وارونه جلوه می دهند و می گویند: «خوارج را كشتیم». رفتار خوارج بدترین اثر را بر مردم گذاشته بود، چرا كه مردم خوارج را وسیله ای برای هرج و مرج و پاره پاره كردن امت و فتنه انگیزی میان مردم می دانستند. از همین رو ممكن نیست كسی خوارج را دوست بدارد. وقتی گفته شود، خوارج، گویی همه چیز پایان یافته. این حرف وسیله ای برای تبلیغات و پنهان سازی و دور ساختن نبرد از مراكز اسلامي بود . اينها مسائلي است براي پنهان كردن قتل حسين و پايان دادن و خلاص شدن از همه چيز . اما چه كسی این توطئه را خنثی كرد؟ زینب، سلام الله علیها. زیرا پس از نبرد، آن را برای مردم و در مراكز اسلامی بازگو كرد؛ در كوفه، در راه، در شام و در همه جا. چگونه توانست این مأموریت را انجام دهد. كوفه علی را می شناسد. كوفه صدا علی را می شناسد. كوفیان آمدند تا خوارج و اسرا را تماشا كنند. ناگهان صدای بلند علی را شنیدند. از شهادت امام بیش از بیست سال نگذشته، و بسیاری از مردم علی را می شناسند و هنوز او را، روز و شب، در خانه هاشان یاد می كنند. امام را می شناسند، صدای او را شنیدند و با صدا انس پیدا كردند و دانستند كه صدای علی از همین صداست. این صدا از كجاست؟
گفتند از زنی كه می گویند «خارجی» است. و زمانیكه از او خواستند تا سخن بگوید، دیدند كه با راویان مقاتل با زبان علی سخن می گوید.
در این لحظه بود كه دریافتند كسانی كه آنها را كشتند، همان فرزندانشان هستند؛ آنها را فرستاده بودند تا پیروز شوند و دین خدا را یاری رسانند. آنها رفتند و فرزند دختر رسول خدا و خاندانش را كشتند. آنها بر اثر كارزار همسران و برادارن و فرزندان خودشان كشته شدند. در این هنگام ناله ها و گریه ها را آغاز كردند. حضرت زینب(س) برای آنها سخن گفت؛ نفس ها در سینه حبس شد و سکوت همه جا را فراگرفت، حتی زنگ چارپایان نیز از حرکت افتاد. مردم شیون و زاری آغاز كردند. پس از این، در آن خطبه معروف صحنه ماجرا را برای آنها به تصویر كشید.
الله سبحانه و تعالی یهدینا سواءالسبیل و غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم.
منبع: پایگاه امام موسی صدر
ادامه دارد ...
سخنرانی امام موسی صدر با ترجمه مهدی فرخیان
هر كجا كه این بانو می رود، مردم به جنبش می افتند و آنچه رخ داده بر مردم آشكار می شود. در اندك زمانی، همه جهان اسلام و همه امت از ماجرا آگاه شدند.
بسم الله الرحمن الرحیم، والحمدلله رب العالمین، و الصلوه و السلام علی سیدنا محمد و علی آله الطیبین الطاهرین.
گذشت ایامی چند از واقعه كربلا، باعث فراموش کردن بزرگی مصیبت و عبرت آموزی از پی آمدهای آن نمی شود. واقعیت این است كه تأثیر مصیبت پس از وقوع آن، بیشتر از احساس مصیبت، پیش از وقوعش است. افزون بر این معمولاً پی آمدهای ستیز و فداكاری پس از پایان نبرد آشكار می شود.
روز عاشورا امام حسین (ع) و مردان همراهش، حتی جوانان و پاره ای از خردسالان نیز كشته شدند. بنابر آنچه در كتب تاریخ آمده است، در خیمه ها و اهل بیت امام حسین تنها دو مرد زنده ماندند: شخص اول علی بن الحسین، امام زین العابدین، بود. او بیمار بود و گمان بردند كه او در حال احتضار است، و عمر او دیری نمی پاید. او را رها كردند، و نیازی به كشتن او احساس نكردند، زیرا گمان كردند كه او خود خواهد مرد.
جوان دیگری كه به شكل شگفت انگیزی از مرگ نجات یافت، حسن مثنی، فرزند امام حسن بود. او به شدت جراحت دیده بود، و در میان كشته شده ها بر زمین افتاده بود، بی هیچ حركتی یا نشانی از حیات.
پس از آنكه شعله های آتش نبرد فرو نشست، و خواستندكشته شده ها را به خاك بسپارند، او را زنده یافتند. درمانش كردند و بدین ترتیب او در چادر و میان اسرا ماند. در برخی كتب مقاتل رویدادهایی از او در مجلس ابن زیاد و یزید و همچنین در راه آمده است. اما غیر از این دو، همه كشته شدند، و نقش اصلی برای به سرانجام رساندن رسالت امام حسین بر دوش حضرت زینب (س) باقی ماند، و او این وظیفه دشوار را به بهترین شكل ممكن به انجام رساند.
بی شك او به همه مصیبت هایی كه در روز عاشورا امام حسین به چشم دید، دچار شد، و افزون بر آن او مصیبت از دست دادن امام حسین را نیز لمس كرد. اما در ورای این مصیبتها او وظایفی داشت .
نخستین آنها پاسداری از عزت امام حسین و نمایاندن او به عنوان مظهر قدرت است، نه اینكه آن را ناتوان، ترسو و ضعیف نشان دهد. چنانكه پیش از این گفته ام، امام حسین با فداكاریهای گوناگون یارانش، و با آماده ساختن زنها، خصوصاً حضرت زینب، برای رویارویی با این مصیبتها، زمینه را برای این مسأله فراهم كرد، تا در چهره آنان نشانی از ناتوانی و خواری نمایان نشود و فریاد و ناله و شیون نكنند. این گونه مسائل ابداً در كربلا نبود. امام حسین نیز در روز عاشورا بر این امر تأكید داشت. یعنی در روز عاشورا، یاران امام حسین برای مرگ پیش دستی می كردند. شاعر نیز چنین وصفشان می کند:
لبسوا القلوب علی الدروع كأنما یتهافتون علی ذهاب الانفس
)قلبها را بر روی زره نهاده بودند،گویی برای مرگ از یکدیگر پیشی می گیرند. (
آنها بر مرگ پیشی می گرفتند، گویی به برترین جاها و زیباترین آرزوها می رسند. خاندان حسین (ع) این گونه بر یكدیگر سبقت می گرفتند و هر كدام از آنها با اصرار و پافشاری می خواست در برابر دشمن، بدون توجه به مرگ و با شجاعت بایستد. این همه، هدفمند بوده است، تا در تاریخ روشن شود كه راه راست و اثر ایمان و معنای عزت و بزرگی چیست. امام حسین(ع) شخصاً به این مسأله به خوبی توجه داشت: همچون ناتوان در صحنه ظاهر نمی شد. بر فرزندان نمی گریست، و برای كشته شدگان مویه نمی كرد. در برابر دشمنان و غمها و مصیبتها ناتوانی نشان نمی داد. سخن معروف درباره او را شنیده اید: «فوالله ما رأیت مكسوراً قط قد قتل ولده و اهل بیته، أربط جأشاً ولا أقوی جناناً من الحسین» (به خدا سوگند هرگز شکست خورده ای را ندیدم که فرزندان و خاندانش کشته شده باشند، و مصمم تر و استوارتر از حسین باشد ) در این عبارت آنچه نمایان است اراده، استواری، روشنایی در چهره و صلابت در موضع است. پس از همه این مصیبتها باز هم همان موضع را، به روشنی نزد بانوان در همه شرایط این ایام و مصیبت ها، می بینیم؛ یعنی موضع قدرت و بی توجهی و بی اهمیتی به مرگ، جراحت و تشنگی و دشمن.
آنچه پس از دفن اجساد سپاه عمر سعد رویداد برای ما بسنده است. لشکریان عمر سعد، اجساد ناپاک سپاه خودشان را دفن کردند، و اجساد امام حسین(ع) و خاندانش و یارانش بر زمین ماندند. هنگامی كه بر آن شدند از كربلا به كوفه بروند، خاندان امام حسین، زنان و مادران و خواهران را از كنار قتلگاه و كشته شدگان گذارندند. یعنی كوشیدند تا آنچه در نبرد برای كشته شدگان اتفاق افتاده بود، آشكار سازند. چرا این كار را كردند؟ برای اینكه آنچه را امام حسین(ع) بدان می اندیشید، بی ثمر سازند. امام حسین می خواست در زندگی و پس از مرگش نیز با قدرت ظاهر شود، اما آنها می خواستند كه حسین را پیش و پس از مرگش ناتوان نشان دهند. می خواستند زنان را در برابر اجساد بیاورند، تا آنها بگریند، غمزده شوند، ناله كنند، و عجز و ضعف در آنها ظاهر گردد.
این صحنه دلهره آور را تصور كنید. زنان و فرزندان را در برابر اجساد آورده اند، هر یك از زنان برادر، همسر یا فرزندی در میان كشته شدگان دارد، اما گریه نمی كند. آنها وظیفه داشتند كه از زینب پیروی كنند. حضرت زینب سرور آنها بود، پس در همه امور از او پیروی می كردند.
پشت سر حضرت زینب می رفتند. حضرت زینب، در جلوی آنها به جسد پاره پاره امام حسین(ع) رسید، جسدی كه حتی یك عضو سالم در آن دیده نمی شد. اما با این حال جسد پوشيده از تیر و شمشیر و نیزه و سنگ بود، آنچنان كه چیزی از آن پیدا نبود. نیازی نیست تاریخ این حوادث روشن را به ما بگوید. زینب آمد و نزدیك حسین ایستاد و سنگها و نیزه ها و شمشیرها را كنار زد و با دو دستش جسد امام حسین را بلند كرد و گفت:
اللهم تقبل منا هذا القربانی.»(خداوندا این قربانی را از ما بپذیر )
این قهرمانی را تصور كنید. حسین برای زینب(س) همه چیز است. بزرگان، قهرمانان و كوهها در برابر این صحنه ناتوانند، اما زینب ابداً چنین نیست: «اللهم تقبل منا هذا القربان.» (خداوندا این قربانی را از ما بپذیر ) .
منبع: پایگاه امام موسی صدر
ادامه دارد ...
شيخ صدوق از بزرگان بنى هاشم و ديگران روايت مى كند:
چون امام سجاد عليه السلام و اهل بيت بر يزيد وارد شدند و سر امام حسين عليه السلام را آورده ، جلو يزيد در تشتى گذاشتند، با چوبى كه در دست داشت ، شروع كرد به زدن بر دندانهاى آن حضرت و اين اشعار را مى خواند: (لعبت هاشم بالملك ...)
"بنى هاشم با حكومت بازى كردند، نه خبرى آمده و نه وحيى نازل شه است .
كاش اجدادم كه در بدر شاهد بودند كه قوم خزرج از فرود آمدن تيغهاى تيز مى ناليدند، از خوشحالى چهره افروخته مى شدند و گفتند: اى يزيد! دستانت شل مباد!
كيفر بدر را داديم و بدرى ديگر آفريديم و حساب ، برابر شد.
از خندف نيستم اگر از فرزندان احمد، انتقام كارهايشان را نگيرم !"
چون زينب آن صحنه را ديد، گريبان چاك زد و با صدايى سوزناك صدا زد: " يا حسين ! اى حبيب پيامبر! اى فرزند مكه و منا! اى زاده فاطمه زهرا! اى پسر محمد مصطفى ! همه را گرياند."
يزيد ساكت بود. سپس به پا ايستاد و نگاهى به مجلس افكند و شروع به خطابه كرد و در آغاز، كمالات پيامبر را اظهار كرد و اعلام نمود كه : ما به رضاى الهى صابريم ، نه از روى بيم و وحشت .
آنگاه چنين خطبه خواند:
حمد براى پروردگار جهانيان . درود بر جدم سرور انبيا. راست فرمود خداى سبحان كه : (سرانجام آنان كه بد كردند، آن شد كه آيات الهى را تكذيب كردند و به مسخره گرفتند. اى يزيد! آيا همين كه زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را همچون اسيران به زنجير كشيدى و بر ما مسلط گشتى ، پنداشتى كه اين مايه خوارى ما در پيشگاه خدا و كرامت و منت خداوند بر رتوست و تو را نزد خدا احترام و منزلتى است ؟ از اين رو باد به دماغ افكندى و مغرورانه به ما نگاه انداختى و شادمانه و غافلانه بر مسند نشستى ، چون ديدى كه دنيا به كام تو و كارها برايت سامان يافته است و حكومتى را كه از آن ماست براى تو فراهم گشت ! آرامتر! اين قدر جاهلانه متاز! آيا سخن خدا را فراموش كردى كه فرمود: (كافران مپندارند كه چون مهلتشان داديم ، براى آنان نيك است ، بلكه تا بر گناهشان بيفزايند، و براى آنان عذابى خوار كننده است .
اى فرزند آزادشدگان ! آيا از عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده ها جا داده اى و دختران پيامبر را به اسيرى گرفته مى گردانى ، پرده هاى حرمتشان را دريده و چهره هاشان را آشكار ساخته اى و دشمنان ، آنان را شهر به شهر مى گردانند و مردم بيابانى و كوهستانى به آنان مى نگرند و دور و نزديك و غايب و حاضر و شريف و پست به چهره آنان چشم مى دوزند؛ نه از مردانشان سرپرستى دارند و نه از حاميانشان كسى هست . اين همه از روى طغيان تو بر خدا و انكارت نسبت به پيامبر و دين خداست ، و از تو شگفت نيست . چگونه مى توان به مراقبت و دلسوزى كسى اميد داشت كه دهانش ، جگر شهيدان را دندان زده و دور افكنده و گوشتش از خون سعادتمندان روييده و پيوسته در ستيز با سرور رسولان ، لشكر آراسته و به جنگ برخاسته و به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله شمشير كشيده است ؛ كسانى كه در انكار حق و پيامبر سر سخت تر و در دشمنى آشكارتر و نسبت به پروردگار، سر كشترند! اينها نتيجه كفر و كينه اى است كه از كشتگان بدر در دل داشته اند. پس در دشمنى با ما خاندان درنگ نمى كند كسى كه نگاهش به ما دشمنانه و كين توزانه است و كفر خود را به پيامبر آشكار مى سازد و بر زبان مى آورد و از روى خوشحالى نسبت به كشتن فرزندان پيامبر و اسير كردن فرزندان او، گستاخانه و بى شرم ، پدران خود را صدا مى زند كه شادى كنند و به او دست مريزاد گويند! بر دندانهاى ابا عبدالله كه بوسه گاه پيامبر بود، چوب مى زند و شادى در چهره اش آشكار است . به جانم سوگند اى يزيد! با ريختن خون سرور جوانان بهشت ، بر زخم ديرين نيشتر زدى و ريشه ما را بر آوردى و پدرانت را صدا زده با ريختن خون وى به نياكان مشركت تقرب جستى و پدرانت را صدا زدى به گمان آنكه صدايت را مى شنوند و بزودى آرزو خواهى كرد كه كاش دستانت شل و قطع مى شد و مادرت تو را نمى زاييد، وقتى كه ببينى به سوى خشم الهى مى روى و دشمنت رسول خدا صلى الله عليه و آله است .
خدايا! حق ما را بستان و انتقام ما را از ظالمان بر ما بگير و خشم خود را بر آنان ببار كه خون ما را ريختند و آبروى ما را ريختند و حاميان را ما كشتند و حرمت ما را شكستند. اى يزيد! كار خود را كردى ، ولى جز پوست خود را ندريدى و جز گوشت خود را نبريدى . بزودى با همين گناه كه از كشتن فرزندان پيامبر بر دوش دارى و حرمتشان را شكسته و خون عترتش را ريخته اى به حضور پيامبر خدا وارد خواهى شد؛ آنگاه كه خداوند همه را جمع مى كند و پراكندگى هاشان را سامان مى بخشد و از ظلم كنندگان به ايشان انتقام مى گيرد در حقشان را از دشمنانشان مى ستاند. پس با كشتن آنان شادمان مباش (و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شدند و مرده اند، بلكه نزد پروردگارشان زنده اند و روز مى خورند و به پاداشى كه خداوند از فضل خود به آنان داده است شادمانند خدا براى تو بس است كه ولى و حاكم باشد و پيامبر خدا دشمنت باشد و جبرئيل ، پشتيبان . زود است كه تو را بر گرده مسلمانان مسلط ساخت ، بداند كه پاداش بدى ابرى ظالمان است و كدام يك از شما جايگاهش بدتر و گمراهتر است . اينكه از قدر تو مى كاهم و سرزشت را بزرگ مى شمارم نه از آن روست كه خطاب درباره تو سودمند است ، پس از آنكه چشمهاى مسلمانان را گريان و دلهايشان را داغدار ساختى . آن دلها كه داريد سخت شده و جانها طغيان كرده و بدنها آكنده از خشم خدا و لعنت پيامبر است و شيطان در آنها لانه كرده و جوجه پرورده است .
شگفت آنكه پايان و پيامبرزادگان و نسل اوصيا به دست آزاد شدگان پليد و دودمان تبهكار فاسد كشته مى شوند؛ به دست آنان كه خون ما از پنجه هايشان مى چكد و دندان در گوشتهاى ما فرو برده اند. آن شهيدان پاك جسدهايشان طعمه گرگهاى درنده گشته و در زير چنگال كفتارها به خاك آلوده شده است . اگر امروز ما را غنيمتى براى خويش مى شمارى ، خواهى ديد كه مايه زيان و خسران توايم ؛ آن روز كه جز عملهاى خويش چيزى نخواهى يافت و خداوند نيز به بندگان هيچ ستمى نمى كند.
شكايت نزد خدا مى برم و تكيه ام بر اوست و اميد و آرزويم خدا ست . پس هر چه نيرنگ دارى به كار بند و هر چه مى توانى بكوش . سوگند به خدايى كه با وحى و قرآن شرافتمان بخشيده و با نبوت و برگزيدگى ما را گرامى داشته است ، نام و ياد ما هرگز محو نابود نمى شود و ننگ كشتن ما نيز از دامان تو شسته نمى گردد و مگر جز آن است كه انديشه ات باطل و دوران حكومتت محدود و اجتماعت پراكنده است ؛ آن روز كه منادى ندا مى دهد: هلا! لعنت خدا بر ستمگر تجاوز كار!
خدا را سپاس كه براى دوستان خود سعادت را رقم زد و فرجام برگزيدگانش را شهادت قرار داد؛ به وسيله رسيدن به آنچه اراده اش بود، آنان را به رحمت و رضوان ، و آمرزش خويش منتقل ساخت و با كشتن آنان كسى جز تو بد بخت نشد و كسى جز تو به آنان آزموده نگشت . از خدا مى خواهيم كه پاداشمان را كامل و ثواب و ذخيره آخرتمان را سرشار سازد. از او مى خواهيم كه جانشينى خوب و بازگشتى شايسته برايمان مقرر دارد كه او مهربان و با محبت است .
زينب(س)، الگوي ايثار و از خودگذشتگي
ايثار به معناي ديگري را بر خود ترجيح دادن، از سجاياي اخلاقي و از صفات حسنه است، اين كه انسان، در عين نياز، ديگري را بر خويشتن برگزيند. در روايات ما به «بالاترين درجه ايمان» و «برترين درجه احسان» تعبير شده است. كربلا مدرسه عشق و ايثار بود: ايثار جان و دست شستن از زن و فرزند و مال. اين بالاترين نوع ايثار است و همين است كه عامل تقدس قيام عاشورا و عامل تمايز آن از ساير قيام هاست.
***
زينب(س)؛ الگوي شهامت و شجاعت
انسان اگر عظمت خداوند در نظرش مجسم شود، ديگر غير خدا را كوچك بلكه هيچ وفاقد اثر مي بيند. سر شجاعت اولياي الهي نيز در همين است. امير مؤمنان علي(ع) كه او را در شجاعت و شهامت سر آمد مي دانيم؛ در سايه خدا باوري به اين درجه رسيده است. طبيعي است كه فرزندان و دست پروردگان او نيز چنين باشند. اگر دشمن تا دندان مسلح در مقابل امام حسين(ع) مي گريزد و توان مقابله با او را ندارد. اگر عباس بن علي(ع) چون شير به دشمن يورش مي برد و حتي طفل نابالغ خاندان علي (عبدالله بن الحسن) از دشمن خوفي ندارد، به خاطر همين ارتباط محكم است كه با منبع قدرت پيدا كرده اند. زينب (س) نيز از همين خاندان است. او دختر آزاده زهرا (س) و تربيت شده علي(ع) است.
او يك زن است ولي چون مردان بر سر دشمن فرياد مي زند ، تحقيرشان مي كند واز احدي هم هراس به دل ندارد. او از زوزه سگان يزيد و از برق شمشير خون چكان آدمكشان او واهمه اي ندارد.
***
زينب(س)؛ الگوي عفت و پاكي
عفت و پاكدامني، برازنده ترين زينت زنان است و گرانقيمت ترين چيزي است كه يك فرد مي تواند به آن ستوده شود. يكي از درس هاي عاشورا، همين درس عفت و پاكدامني است. در اين حادثه استثنايي تنها چيزي كه زينب كبري(س) و ديگر زنان حتي كودكان را به شكوه وامي داشت، همين مسأله بود. اهل بيت آموخته اند كه از كسي درخواستي نداشته باشند، ولي در اين مورد بخصوص در تاريخ مي خوانيم كه حتي از شمر هم درخواست مي كنند كه مثلاً اسيران را جلوتر ببرند تا به تماشاي سرهاي مقدس بريده شده مشغول شوند.
***
نويسنده: حجت الاسلام علي اصغر صرفه جو
منبع : مقاله اي از روزنامه ايران
زينب (س) و سرپرستي كاروان كربلا
آن گاه كه مشكلات و مصائب، يكي پس از ديگري به انسان هجوم مي آورد يا وقتي كه انسان بيمار مي شود و از سنگيني مصائب مي كاهد. در ماجراي غم انگيز كربلا، آقا ابا عبدالله الحسين (ع) وظيفه حفظ و مراقبت از زنان و كودكان و پرستاري از بيماران را به خواهرش زينب كبري(س) سپرده بود، چرا كه خوب مي دانست زماني كه تازيانه دشمن فرود مي آيد، وقتي كه كف پاي اطفال يتيم تاول مي زند يا آنگاه كه فرزند دلبند امام از فرط ضعف و گرسنگي از مركبش مي افتد و وقتي كه آن ملعون خواستار كنيزي يادگار امام مي شود، در تمامي اين موارد فقط زينب(س) است كه مي تواند پناهگاه و تكيه گاهشان باشد. آري، او كه مصائب روز عاشورا چون باران بر سرش مي بارد و مشكلات چون توفان او را در برمي گيرد و داغ هاي پي درپي آزارش مي دهد، حتي لحظه اي از وظيفه اش نسبت به «پرستاري و مراقبت» از كاروان اسرا و از امام سجاد(ع) كوتاهي نمي كند. جمعي زن و كودك كه داغدار، گرسنه و تنشه و بي پناه هستند، شديداً به يك سرپرست نيازمندند و آن فرد كسي جز دختر آزاده زهرا(س) نيست.
عصر عاشورا، اگر چشم دل باز كنيم، خواهيم ديد كه يك خانم مضطرب و حيران در كنار خيمه اي آتش گرفته بر سر و سينه مي زند و ناله مي كند و مي گويد: خدايا چه كنم؟ بيمارم در ميان خيمه در حال سوختن است. خواهيم ديد كه او اشك چشم كودكان را پاك كرده و آتش دامنشان را خاموش مي كند. براي اين كه تازيانه دشمن بدن ضعيف و لاغر كودكي را نيازارد، خود را سپر او قرار مي دهد و خاطره تازيانه هاي دشمن بر بدن عزيز مادرش زهرا را زنده مي كند. دستور حركت صادر شده و كاروان بدون كاروان سالار را به اسيري مي برند. كاروان اسيران درخواست مي كنند كه جهت وداع، از كنار قتلگاه عبور داده شوند. همين كه زنان داغدار و كودكان عزادار به قتلگاه مي رسند، با منظره دلخراشي مواجه مي شوند: لاله هاي گلستان محمدي پرپري كه درآغوش مي كشند. در اين ميان امام علي بن الحسين(ع) وضع خاصي دارد. او بيمار است و علاوه بر آن پاهاي مبارك و دستان مطهرش را بسته اند. او فقط از بالاي مركب به گلزار خزان ديده مي نگرد و اشك مي ريزد. بوي خون، منظره غيرقابل باور قتلگاه و اجساد افتاده در آن، به امام حالت عجيبي داده است. بدن هاي پاك و قطعه قطعه پدر، برادر، عمو و عموزاده و ديگران، تاب و توان از او برده است.
***
زينب (س) ؛ پيام رساني و افشاگري
پيام رساني و افشاگري از اهداف اصلي نهضت عاشورا بوده است كه بر اين مطلب شواهد و قرائن عديده اي وجود دارد، پاسخ امام حسين(ع) به اطرافيان مبني بر اين كه: «ان الله شاء ان يراهن سبايا» دليل بر آن است كه خداوند بدينوسيله مي خواسته نهضت عاشورا زنده بماند. زينب(س) و همراهان، تعمداً در مقابل مردم اقدام به سخنراني، سوگواري و مرثيه خواني مي كردند تا عواطف آنها تحريك شود و با برشمردن آنچه بر آنان و مردانشان گذشته، مردم را عليه طاغوت بشورانند. از اين رو اسيران اهل بيت و در رأس آنان زينب(س) دختر علي(ع)، با طرح و نقشه قبلي، از هر فرصتي براي تحقق اين هدف مقدس استفاده مي كردند.
سر ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود
»»»»»
ادامه دارد ...
مسأله ولايت و نقش زينب كبري (س) در رابطه با آن، از ابعاد مختلف قابل توجه است، گاهي آن را از دريچه شناخت و معرفت او نسبت به مقام امامت و ولايت بررسي مي كنيم. گاهي هم، از زاويه تلاش در جهت معرفي و شناساندن ولي خدا به مردم به او مي پردازيم. فرزند علي (ع) و دست پرورده زهرا (س)، همچون مادرش كه شهيد راه ولايت است، در تمامي ابعاد سهم قابل توجهي دارد. او كه حضور هفت معصوم را درك كرده است، هركجا مصلحت اقتضا كرده از بذل جان خود و فرزندانش دريغ نكرده است.
اگر زهراي مرضيه، هنگامي كه امام خويش حضرت علي (ع) را در معرض خطر و حقوق مسلم او را در حال پايمال شدن مي بيند خود را سپر بلاي او مي كند و خطاب به امامش مي گويد: «روحي لروحك الفداء و نفسي لنفسك الوقاء» اي ابا الحسن، جانم فداي تو و سپر بلاي تو باد! دخترش زينب نيز براي حفظ جان مولايش به آغوش خطر مي رود. در مجلس ابن زياد، آنگاه كه آن ملعون دستور قتل امام سجاد (ع) را صادر مي كند، اين زينب (س) است كه با شهامت خاصي كه از حيدر به ارث برده، جان پسر برادر را نجات مي دهد، او را در آغوش خود مي گيرد و مي گويد: اي پسر زياد، آنچه از ما خون ريخته اي تو را بس است، به آنچه قسم از او جدا نخواهم شد. اگر قصد كشتنش را داري، مرا نيز با او بكش.
اين مسأله را نبايد صرفاً از ديدگاه عاطفي و روابط نسبي توجيه و تحليل كرد، بلكه اينجا بحث امام و مأموم مطرح است. اينجا زينب (س) خود را فردي مي بيند كه بايد براي حفظ جان امام معصومش خطر را به جان بخرد و از دشمن نهراسد، حتي در كربلا هم وقتي امام سجاد (ع) را در ميان خيمه آتش گرفته مي بيند، براي نجات او، خود را به آتش مي زند. آري، او مدافعي است كه جگر شير دارد. او كه هلهله شادي و سرود فتح و پيروزي دشمن غدار را مي شنود و ناله جانسوز كودكان در زير فشار بند طناب گوشش را مي آزارد، پيش از همه چيز در فكر مسئوليت خطير خود، يعني حفظ جان امام است. او لب به سخن مي گشايد، نفس ها در سينه ها حبس و انگشت تعجب به دهان گرفته مي شود. اين زينب (س) است كه مي گويد: «اني ترحضون قتل سليل خاتم النبوه و معدن الرساله و سيد شباب اهل الجنه» اين لكه ننگ را چگونه خواهيد شست، درحالي كه فرزند رسول خدا و سيد جوانان بهشت را كشته ايد؟ همان كه در جنگ، سنگر و پناهتان بود و در صلح مايه آرامش و التيام شما بود. او كه ترس را ترسانده، زنجير را پاره كرده و دشمن را به اسارت سخنان رسوا كننده يزيد مي بيند كه با چوب خيزران به لب و دندان خون خدا جسارت مي كند، فرياد مي زند «تبت يدا ابي لهب».
اي يزيد! دستانت بريده باد! آيا مي داني چه مي كني؟ آيا مي داني كه چوب بر لب و دندان حبيب رسول خدا(ص)، پسر مكه و مني و پسر فاطمه زهرا (س) مي كوبي؟ ناله چنان جانسوز بود كه هركس در آن مجلس بود به گريه درآمد.
آري، آنگاه كه حسين و يارانش از سوي دشمن ياغي و باغي معرفي مي شدند، اين زينب (س) بود كه امامش را «سيد جوانان بهشت»، « فرزند مكه و مني »، « حبيب رسول خدا » و داراي ده ها صفت ديگر معرفي كرد.
»»»»»
ادامه دارد ...
آنچه در پيش داريد، مطالبي است مختصر، درباره يكي از شخصيت هاي بي نظير عالم اسلام. در اين نوشته سعي شده است تا درباره نقش حضرت زينب كبري (س) در نهضت ابا عبدالله (ع) با استفاده از منابع موجود، مطالبي تهيه و تنظيم شود.
پيش از ورود در معرض، لازم است در ابتدا مقداري درباره عظمت شأن و قدر اين بانوي برگزيده سخن بگوييم. زينب (س)، دختر علي و زهرا (عليهما السلام) در روز پنجم جمادي الاولي سال پنجم هجرت، در مدينه منوره ديده به جهان گشود. در پنج سالگي مادرش را از دست داد و از همان دوران طفوليت با مصيبت آشنا شد. او در دوران عمر بابركت خويش، مشكلات و رنج هاي زيادي را متحمل شد.
رحلت پيامبر (ص)، شهادت مظلومانه مادر، فرق خونين پدر، جگر پاره پاره و سر بريده برادران، شهادت فرزندان و برادران و برادرزاده ها و همچنين حوادث تلخي چون اسارت، نمونه هايي از آن است. اين سختي ها و مشكلات از او فردي صبور و بردبار ساخته بود. او را ام كلثوم كبري و صديقه صغري مي ناميدند. محدثه، عالمه و فهيمه از القاب او بوده و زني عابده، زاهده، عارفه، خطيبه و عفيفه محسوب مي شده است. نسبت نبوي، تربيت علوي و لطف خداوندي از حضرت زينب (س) فردي با خصوصيات و صفات برجسته ساخته بود، طوري كه به او «عقيله بني هاشم» مي گفتند. او با پسرعموي خود «عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج، فرزنداني بود كه دو تن از آنان در كربلا، در ركاب مولي ابا عبدالله الحسين (ع) شربت شهادت نوشيدند. به خاطر مقام و منزلتش در نظر ديگران، حرمت خاصي داشت. وقتي او وارد مي گشت، تمام قامت بلند مي شد .
مهمترين و حساس ترين بخش زندگي او، سفر تاريخي اش به كربلا و متعاقب آن اسارت مظلومانه اش است كه از اين جهت شايد سهم او در نهضت حسين بيشتر از نقش امام حسين (ع) باشد. چون علاوه بر مصيبت هايي كه آن دو به طور مشترك متحمل شده اند، داغ از دست دادن برادري چون حسين بن علي (ع) و همچنين رنج سفر و مشكلات اسارت، سرپرستي بيماران و كودكان داغدار و زنان و... را زينب (س) به تنهايي به دوش كشيد.
زينب كبري، هم مادر شهيد، هم فرزند شهيد، هم خواهر شهيد و هم عمه شهيد است. اين ويژگي ها را در كمتر كسي مي توان يافت. او حتي در برهه اي از زمان، يعني پس از شهادت امام حسين (ع)، به دليل بيماري امام سجاد (ع) و وظيفه سنگين هدايت، رهبري و مديريت كاروان اسرا را نيز به دوش كشيد و با سربلندي اين بار سنگين را به مقصد رساند. ما در اين مقاله بر آنيم تا سهم آن حضرت را در نهضت عظيم ابا عبدالله الحسين (ع) بررسي كنيم.
ادامه دارد ...
بىترديد يكى از مهمترين عوامل تربيت و پرورش فضيلتهاى اخلاقى و نيز تثبيت و انتقال ارزشهاى فرهنگى و اعتقادى، استفاده از الگوهاى مناسب است; چرا كه الگو و سرمشق به لحاظ برخوردارى از ويژگىهاى خاصى مىتواند به روند حفظ و انتقال فضايل و آموزههاى تربيتى سرعتبخشيده و به تعميق و ماندگار شدن آنها كمك نمايد.
در مجموعه تعاليم اسلام، به ويژه در تعاليم مربوط به مسائل تعليم و تربيت، نه تنها توصيه و تاكيد بر استفاده از شيوه الگويى شده بلكه علاوه بر تبيين مشخصات و ويژگىهاى يك الگوى مناسب در موارد ضرورى مصداق نيز ذكر شده است. علاوه بر اين، گاهى راههاى بهرهبردارى از الگوها نيز مورد اشاره قرار گرفته است. از جمله در يك مورد ضمن تشريح جريانات مربوط به جنگ احزاب در قرآن كريم، از شخص پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله به عنوان «اسوه حسنه» ياد مىشود. مىفرمايد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» (احزاب: 21) به درستى كه زندگى و عملكرد رسول خداصلى الله عليه وآله براى شما اسوه و سرمشق نيكويى است، با توجه به مفهوم واژه اسوه، منظور آيه اين خواهد بود كه اگر مىخواهيد در مسير صراط مستقيم قرار گيريد، به رسول خداصلى الله عليه وآله اقتدا كنيد و از رفتار و كردار او پيروى و تبعيت كنيد. البته، قرآن بلافاصله اين هشدار را نيز مطرح مىسازد كه تنها كسانى مىتوانند پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله را الگو و سرمشق خود قرار دهند كه به خدا و روز رستاخيز اعتقاد داشته باشند و هرگز در لحظات زندگى خويش از ياد خدا غافل نگردند.
با توجه به آنچه گذشت، در شرايط كنونى - كه استكبار جهانى و ايادى جيرهخوار آن با تمام قوا ارزشهاى اصيل اخلاقى و اعتقادى مسلمانان و بلكه همه مكاتب الهى را مورد تهاجم قرار مىدهند و كوشش مىكنند تا از طريق به فراموشى سپردن اين گنجينههاى عظيم تمدن بشرى راه را براى چپاول همه جانبه خود هموار سازند - يكى از مؤثرترين شيوههاى مقابله با اين حملات ناجوانمردانه، آن است كه براى نسلى كه از همه بيشتر در معرض نوك تيز تهاجم دشمن قرار دارد. از ميان شخصيتهاى برجسته اسلامى كه عملكرد و رفتار و اخلاق ايشان آيينه تمام نماى فرهنگ اصيل اسلامى است; كسانى به عنوان سرمشق و اسوه معرفى شوند تا از طريق اقتدا به ايشان با ترفندهاى دشمنان كمالات و ارزشهاى معنوى به بهترين وجه مقابله گردد.
در اين راستا، توجه به حفظ سلامت فكرى و اعتقادى قشر بانوان از اهميت و ضرورت بيشترى برخوردار است; چرا كه همواره در طول تاريخ خطرناكترين نقشههاى دشمنان از طريق نفوذ و ايجاد تغيير در نوع تفكر و بينش اين قشر از جامعه عملى شده است.
به علاوه، حفظ سلامتبينش و ديدگاههاى ارزشى بانوان هر جامعهاى به لحاظ نقش بسيار مهمى كه در تربيت نسل جديد دارد، تضمينكننده سلامت فكرى و فرهنگى ساير اقشار نيز محسوب مىشود.
يكى از چهرههاى برجسته جهان اسلام، به دليل برخوردارى از ويژگىهاى منحصر به فرد در تمام زمينهها مىتواند يك الگو به تمام معنى در همه اعصار مطرح شود، حضرت زينبعليها السلام است.
همانگونه كه اين بانوى گرانقدر در يكى از حساسترين برهههاى تاريخ اسلام، از طريق تدبير و فداكارى و شهامت وانستخطرى را كه متوجه كيان اسلام بود، برطرف سازد. امروز نيز بانوان جامعه اسلامى مىتوانند از طريق اقتدا به سيره و عملكرد و فضايل شيرزن كربلا حضرت زينب كبرىعليها السلام همه دسيسههاى ناجوانمردانه استكبار جهانى را خنثى نمايند.

قيام، مرد و زن نمىشناسد و سازندگى مرزى ندارد، غيرت را در جنسيتحبس نكردهاند واين حصار و حايل نمىتواند چشمپوشى از رسالتبزرگى كه بر دوش انسان است را توجيه كند. و به آن امانتبزرگ نمىتوان خيانت كرد.
نيمى از بشر را براى زندگى در جهل و بىخبرى نساختهاند و بار سنگين مسؤوليت را از آنان برنگرفتهاند و «زن» بودن نبايد پوشيدن ترمه تساهلى باشد براى توجيه به عزلت كشيدن زنان.
هيچكس اين ظلم را روا نمىدارد كه چنين ادعا كند: شريفترين موجودات خلقت را براى استثمار ساختهاند، و اينكه، «بشويند» و «برويند» و «بپرورند» و در جهل فرو برند و حول خود ننگرند، و خود را حلقهاى گسسته بدانند كه اتصالى به سلسلهاى ندارد و اگر ارتباطى هستبراى توليد نسل است و ابقاى نسل بشر.
در اجتماع زيستن يعنى «متاثر شدن» و «مؤثر بودن». و اين براى همه آدميان است و هر كس به مقتضاى توانش بهرهاى از آن مىگيرد و يا ديگرى را بهرهمند مىكند.
زن به عنوان انسان يا اشرف مخلوقات گاه «هاجرى» مىشود رسول صبور و تنهاى خداوند در آن عطشناكترين سرزمين دنيا، تشنه و تنها و سرگردان و سخت مىگريزد براى آب، و از سراب به سراب مىجهد. هيچ گاه مايوس نمىگردد، هرولهاى براى شكستن عطش داغ اسماعيل اميدش، خود فدا كردن براى نجات «ديگرى» كه از اوست، و خدا مىخواهد بر شانههاى او خانهاش را بنا كند و جمعى و اجتماعى را قرنها از آنسوى عالم، گرد آن خانه بگرداند.
و گاه «آسيهاى» مىشود كه بايد موساى سرگردان و گريزان از قتل را از نيل برگيرد و از او عصادارى بسازد كه از چوبى خشك، اژدهايى از عصيان خلق كند و در شام تاريك بنىاسرائيل يد بيضايى بپرورد و آنگاه مطمئن از خداى خود خانهاى را نزد او بخواهد.
و بار ديگر «مريمى» حامله عيساى «حيات» و «هستى» كه در هجوم جهل و تهاجم لكههاى ننگ اجتماعى بر دامن خويش به درگاه خدايش پناه مىبرد و قباى قضاوت را بر تن نوزادش مىپوشد تا خود را روح خدا بنامد از دامن پاك مريم براى اصلاح امتى جاهل و فردا حيات مىبخشد مردگان متعفن قومى را كه مىبايست از دامن پاك زنى به سعادت رسند.
و يك بار ديگر تاريخ «خديجهاى» را مىطلبد كه تكيهگاه مطمئن و حريرين محمد(ص) شود و زندگانى شيرين خود را در رسالتى ببازد كه بايد جهانى نو بسازد. سروش رسالت را بشنود و اولين مؤمن هنجارشكن مكه شود، روى از همه خدايان برتابد و خود را از راستاى «هبل» در خم ركوع خدا بپيچاند، تنهاييهاى حرانشينى محمد(ص) را تحمل كند و خار از علم مىكارد و خود را حبس ديوارهاى بىتفاوتى نمىكند.
هر دردى كه بر جان زنى دردمند نشسته، تلخيش مذاق زينب را آزرده.

اي زينب اي شكوفه ي گلزار عاشقي
صبرت رهي گشوده به اسرار عاشقي
از خطبه ي بليغ تو عالم شنيده اند
شور حماسه ي تو و تكرار عاشقي
صدها دل است بسته به بند كلام تو
فاتح ترين ، به عرصه ي پيكار عاشقي
پنداشتم كه اوّل آسودگي ست عشق
پندار من به باد شد از كار عاشقي
وقتي به بند ديدمت اي عاشق غريب
چون لاله هاي تشنه و تبدار عاشقي
فردا به دامنت برسد كاش لحظه اي
دستي چنين تهي و خريدار عاشقي
عصمت ميرزايي