|
من کشته ی اشک هستم
|

مصلح بزرگ، حجت خدا و بقية الله الاعظم، امام زمان (عج) - قائم آل محمد (ص) در بخشى از سخنان زيباى خود درباره عمويش عباس (ع) چنين مىگويد :
« سلام بر ابوالفضل، عباس بن اميرالمؤمنين، هم درد بزرگ برادر كه جانش را فداى او ساخت و از ديروز بهره فردايش را برگزيد، آنكه فدايى برادر بود و از او حفاظت كرد و براى رساندن آب به او كوشيد و دستانش قطع گشت. خداوند قاتلانش، «يزيد بن رقاد» و «حيكم بن طفيل طايى» را لعنت كند ... » 1
امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - صفات والاى ريشه دار در عمويش، قمر بنىهاشم و مايه افتخار عدنان را چنين بر مىشمارد و مىستايد :
1. همدردى و همگامى با برادرش سيد الشهداء (ع) در سختترين و دشوارترين شرايط تا آنجا كه اين همگامى و همدلى ضرب المثل تاريخ گشت .
2. فرستادن توشه آخرت با تقوا، خويشتندارى و يارى امام هدايت و نور .
3. فدا كردن جان خود، برادران و فرزندانش در راه سرور جوانان بهشت، امام حسين (ع ) .
4. حفاظت از برادر مظلومش با خون خود .
كوشش براى رساندن آب به برادر و اهل بيتش هنگامى كه نيروهاى ستمگر و ظالم مانع از رسيدن قطرهاى آب به خاندان پيامبر (ص) شده بودند .
»»»»»
پي نوشت :
المزار، محمد بن مشهدى، از بزرگان قرن ششم .
منبع : گزيده اى ازكتاب زندگانى حضرت ابوالفضل العباس ( ع ) ، باقر شريف قريشى، مترجم، سيد حسن اسلامي

امام صادق (عليه السلام) عقل ابداعگر و انديشمند اسلام و چهره بىمانند دانش بشرى، همواره از عمويش عباس (عليه السلام) تجليل به عمل مىآورد و با درود و ستايشهاى عطرآگين از او ياد مىكرد و مواضع قهرمانانهاش در روز عاشورا را بزرگ مىداشت. از جمله سخنانى كه امام درباره قمر بنىهاشم(ع) فرموده است، بيان زير مىباشد :
« عمويم عباس بن على (عليه السلام) بصيرتى نافذ و ايمانى محكم داشت. همراه برادرش حسين جهاد كرد، به خوبى از بوته آزمايش بيرون آمد و شهيد از دنيا رفت ... » 1
امام صادق (عليه السلام) از برترين صفات مجسم در عمويش كه مورد شگفتى اوست چنين نام مىبرد :
الف: «تيزبينى » :
تيزبينى، پيامد استوارى رأى و اصالت فكر است و كسى بدان دست پيدا نمىكند، مگر پس از پالودگى روان، خلوص نيت و از خود راندن غرور و هواهاى نفسانى و عدم سلطه آنها بر درون آدمى .
تيز بينى از آشكارترين ويژگيهاى ابوالفضل العباس بود. از تيزبينى و تفكر عميق بود كه حضرت به تبعيت از امام هدايت و سيدالشهداء امام حسين (عليه السلام) برخاست و بدين گونه به قله شرف و كرامت دست يافت و خود رابر صفحات تاريخ، جاودانه ساخت. پس تا وقتى ارزشهاى انسانى پايدار است و انسان آنها را بزرگ مىشمارد، در برابر شخصيت بىمانند حضرت كه بر قلههاى انسانيت دست يافته است سر بر زمين مىسايد و كرنش مىكند .
ب : « ايمان استوار » :
يكى ديگر از صفات بارز حضرت، ايمان استوار و پولادين اوست. از نشانهاى استوارى ايمان حضرت، جهاد در كنار برادرش ، ريحانه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) بود كه هدفش جلب رضايت پروردگار متعال به شمار مىرفت. و همانطور كه در رجزهايش روز عاشورا بيان داشت از اين جانبازى كمترين انگيزه مادى نداشت و همين دليلى گوياست بر ايمان استوار حضرت .
ج : « جهاد با حسين عليه السلام » :
فضيلت ديگرى كه امام صادق (عليه السلام) براى عمويش، قهرمان كربلا، عباس (عليه السلام) نام مىبرد، جهاد تحت فرماندهى سالار شهيدان، سبط گرامى پيامبر اكرم (صل الله عليه و آله) و آقاى جوانان بهشت است. جهاد در راه آرمان برادر، بزرگترين فضيلتى بود كه حضرت ابوالفضل بدان دست يافت و نيك از عهده آزمايش به درآمد و در روز عاشورا قهرمانيهايى از خود نشان داد كه در دنياى دلاورى و شجاعت بىمانند است ...
»»»
پي نوشت :
ذخيرة الدارين، ص 123 به نقل از عمدة الطالب .
منبع : گزيده اى ازكتاب زندگانى حضرت ابوالفضل العباس (ع)، باقر شريف قريشى، ترجمه ، سيد حسن اسلامي

مرد صالحى در كربلا سكونت داشت، پسرش كه او نيز فرد پاكى بود سخت بيمار شد، پدر او را شب به كنار حرم حضرت ابوالفضل (عليه السلام) آورد و متوسّل به آن حضرت گرديد و مخلصانه از او خواست شفاى فرزندش را از درگاه خدا بخواهد .
هنگامى كه صبح شد، يكى از دوستان آن مرد صالح، نزد او آمد و گفت : من امشب خواب عجيبى ديده ام كه مى خواهم بازگو كنم و آن اينكه :
در خواب ديدم حضرت عباس (عليه السلام) شفاى پسرت را از درگاه خدا، مسئلت مى كند، در اين هنگام، فرشته اى از جانب رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نزد عباس (عليه السلام) آمد و گفت : رسول خدا (صلي الله عليه و آله) فرمود : اى ابوالفضل، در مورد شفاى اين جوان، شفاعت نكن زيرا اجل حتمى او فرا رسيده است، و عمر تقدير شده او به پايان رسيده و ايام زندگيش به سر آمده است .
حضرت عباس(عليه السلام) به آن فرشته فرمود: سلام مرا به رسول خدا (صلي الله عليه و آله) برسان و بگو به واسطه وجود تو به درگاه خدا دست نياز آورده ام و شفاعت كن و از خدا شفاى اين جوان را بخواه .
فرشته بازگشت و سلام عباس (عليه السلام) را به رسول خدا (صلي اله عليه و آله) رسانيد و پيام او را به آن حضرت ابلاغ كرد .
رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود: برو به عبّاس بگو، اجل آن پسر به پايان رسيده است، او پيام پيامبر را به عباس رسانيد، عباس (عليه السلام) باز همان پاسخ اول را داد، و اين موضوع سه بار تكرار شد .
سرانجام عباس (عليه السلام) در حالى كه رنگش تغيير كرده بود برخاست و به محضر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) آمد: و عرض كرد: اى رسول خدا! آيا خداوند مرا "باب الحوائج " (وسيله برآوردن حوائج) نام ننهاده است؟
مردم مرا با اين نام مى شناسند و مرا شفيع قرار داده و به من متوسل مى گردند، اگر چنين نيست، اين لقب مرا از من بگيريد .
پيامبر (صلي الله عليه و آله) لبخندى زد و به عباس (عليه السلام) فرمود: باز گرد خداوند چشمت را روشن خواهد كرد، تو باب الحوائج هستى، و از هر كه بخواهى شفاعت كن و خداوند به بركت وجود تو، اين جوان بيمار را شفا داد، آنگاه از خواب بيدار شدم .
منبع : سايت تبيان

مادر، ام البنين، چهار پسر داشته است، يکي از يکي زيباتر، رشيدتر، باصلابت تر و با شکوه تر .
سالهاي سال پاي اين سروها نشسته است. هر چهار را به خون جگر آب داده است، پرورده است ...
از ميان اين چهار، عباس، سر آنهاست؛ گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست .
و اما عباس، تنها ماه آسمان خانه ام البنين نيست، ماه آسمان بني هاشم است؛ بني هاشمي که همه، به زيبايي شهره اند و به رشادت مشهور .
ابروانشان پيوسته است، چشمانشان درشت، مشکي، سرشار از صلابت و جذبه و محبت، با سايه باني بلند از مژگان سياه .
بدنها همه متناسب و تنومند، قدها همه رشيد، دستها همه استوار و اجزاي اندام همه موزون و بي عيب و نقص، و در ميان اين همه، برتري يافتن، ممتاز شدن و چون ماه نو مشاراليه همگان قرار گرفتن، کاري سخت است و چيزي افزون مي طلبد .
و عباس دارنده اين فزوني است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدينه، همگان واله و شيدا و خيره مي مانند و بعضي بي اختيار، « و ان يکاد » مي خوانند .
« ماه بودن » بي همانند عباس، دوست و دشمن را هماره به تواضع واداشته است. دوست را از سر محبت و دشمن را از سر صلابت، خويش را از سر جمال و بيگانه را از سر جلال .
مادرش افتخار زنان بني هاشم، ام البنين، و پدرش برترين پدر عالم، علي است ( ع ) .
بنابراين عباس، برادر حسين(ع) است و هر دو فرزند علي مرتضايند(ع) و طبيعي است که يکديگر را برادر خطاب کنند و حسين(ع) هميشه او را برادر مي خواند و حسن(ع) نيز و زينب و ام کلثوم هم –عليهماالسلام .
اما عباس، هيچگاه حسين(ع) را برادر خطاب نمي کند و نه آن سه ديگر را، برادر و خواهر .
در مقابل حسين(ع) بال مي گسترد و هر بار او را با الفاظي چنين مي خواند :
- سيد من! آقاي من! مولاي من ! امام من! فرزند رسول من !
و در مقابل زينب :
- بانوي من! سرور من! پيامبرزاده من !
و اين يکي از ظرائف و شگفتي هاي « ادب » عباس است در مقابل حسين برادر، حسين رهبر و اهل بيت پيامبر عليهم السلام .
هميشه در توجيه اين ادب ظريف، پاسخي مودبانه تر و ظريف تر در آستين دارد :
حسين(ع) - جانم به فدايش- فرزند فاطمه(س) است، دختر پيامبر، و من فرزند فاطمه ( س ) نيستم. اگر چه مفتخرم به فرزندي علي(ع)، اما مادر او برترين زن عالم امکان است، فاطمه (س) است، من چگونه او را برادر بخوانم ؟
يا بايد او را تا خودم پايين بياورم، يا خود را تا او بلند بشمرم و برادر خطاب کنم، حاشا که اين هر دو خلاف ادب است و جسارت به ساحت مقدس حسين(ع ) .
راستي فرزندان حسين(ع) ؛ سکينه و رقيه هم، او را عمو خطاب مي کنند و او بال در مي آورد از شنيدن اين لفظ، آنقدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز مي کند... ولي او حسين(ع) را برادر خطاب نمي کند .
اما در تمام طول عاشورا و در همه ارض کربلا فقط يک جا هست، يک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاري مي شود :
- اخي! ادرک اخاک !
برادر! برادرت را درياب !
اينجا کجاست؟ اين لحظه چه لحظه اي است؟
اين درست است که عباس، در اين لحظه در نهايت استيصال است. دشمن او را محاصره کرده و فهيمده است که او قصد جنگيدن ندارد؛ فقط مي خواهد مشک آب را، بار اميد را، به مقصد خيمه ها برساند و اين به دشمن جسارت بخشيده است ؛ آنقدر که هر دو دست او را بريده اند، عمودي آهنين بر فرقش فرود آورده اند، مشک اميدش را متلاشي کرده اند، سر و رو و چشم و اندام او را، غرق تير و نيزه ساخته اند و او را از اسب به زير افکنده اند .
اينها همه درست، ولي هيچکدام سبب نمي شوند که عباس از آن ادب معهود خود عدول کند و حسين (ع) را برادر بخواند ، تنها يک چيز مي تواند در آن لحظه غريب، عباس را مجاز يا وادار به اداري لفظ برادر کرده باشد و آن اينکه :
فاطمه- سلام الله عليها- در آن لحظه غريب، در آن محاق مظلوميت با سر و موي آشفته حضور يافته باشد، سرعباس را پيش از آنکه به زمين بيفتد، بر دامن گرفته باشد و گفته باشد :
فرزندم! پسرم! عباسم !
مادري فاطمه، فرزندي عباس ... جواز اداي لفظ برادر ...
برادر! برادرت را درياب !

پس از درگذشت فاطمه (سلام الله عليها) ، خورشيد به سوگ نشست و خزان خيمه سنگين و استوار خود را بر سر اين سراي گسترد. علي (عليه السلام) که عاشورا را در آينه آينده مي پاييد. مي بايست هر چه زودتر همسري اختيار کند. مي دانست برادرش عقيل نسب شناسي چيره دست و آگاه است. بنابراين وي را نزد خود فرا خواند :
- برادرعقيل! از خدا که پنهان نيست از تو چه پنهان باشد چندي است که در انديشه خود سر در گريبانم. از سويي، فراق فاطمه بر سينه ام تنگي مي کند و جانم از اين درد به ستوه آمده است. خودم هيچ! ميوه هاي دلم و ثمره هاي فاطمه ام هنوز خردسالند و داغ بي مادري، نهال وجودشان را سخت پژمرده کرده است .
از سوي ديگر، انديشه هايي بلندي در سر دارم. بايد براي آينده کاري بکنم .
- برادر! عقيل به فداي فرزندان تو باد! بگو اگر چاره اي باشد، من هيچ فروگذار نخواهم کرد .
- آري! تو را مي شناسم. اين چنين است که مي گويي. اما ...
- جان برادر! اگر براي فرزندانت در انديشه مادري بگو تا با تمام رغبت آستينم را بالا بزنم .
- آري! خدايت خير دهاد! همين است که گفتي .
- چشم عقيل روشن باد! اما چه کسي؟
- هرکه باشد خود سراغ منزلش را خواهم گرفت و از طرف تو به خواستگاريش خواهم رفت .
- خدايت تو را چشم روشن دهاد! برادر! هنوز نظرم به کسي جلب نشده است. اکنون تو ياريم کن. مي دانم در علم انساب سر آمدي و از اين رو، بر خرد و کلان قبايل واقفي. زني را برايم برگزين که در شجاعت و دلاوري ميراث بر يلان و رادمردان روزگار و از تبار شجاعان و دلاورمردان عرب باشد که از او برايم فرزندي چابک، نيرومند و تنومند در وجود آيد .
خواسته ات را به زودي زود جامه عمل خواهم پوشاند ...
ديري نپاييد که عقيل فاطمه دختر "حزام بن خالد" را به حضرتش معرفي کرد. زني از قبيله "بني کلاب" مشهور به "فاطمه کلابيه .
فاطمه چها فرزند به دنيا آورد. فرزنداني که يکي از ديگري،زيباتر، رشيدتر و قامت بر افراشته تر .
از اين چهار، عباس ماه پاره آنها بود و از هر سه ديگر کوهتر و با صلابت تر ...
و اينگونه بود که مه پاره بني هاشم از افق مدينه درخشيدن گرفت و با آمدن اين نوزاد نو رسته، موج سرور و شادماني خانه علي(عليه السلام) را برداشت و ...
»»»
القاب تابناك
1. قمر بنىهاشم : بهره مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ساز اين لقب است . 1
2. باب الحوائج : كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته هايش را برآورده مىسازد . 2
3. طيار : بيانگر مقام و عظمت حضرت عباس(عليه السلام) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است . 3
4. الشهيد : شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(عليه السلام) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ساز اين لقب است . 4
5. سقا : دلاورى عباس (عليه السلام) در صحنه هاى حيرت آور آبرسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد . 5

آدمي جامه خلقت که مي پوشيد، پشت پنجره انتظار، لطف بي منت معبود را مي نگريست که نياز مبهم او به خداگونه انسان هاي زميني را براي هميشه زمان برآورد .
خالق، گل وي را که مي سرشت خود، نهال اين نياز را در نهاد وي نهاد .
حق داشت انسان که با تحقق اين طلب و نياز اينگونه دست افشاني کند؛ چه، اينان -رسول و آلش- نه تنها نواميس الهي اند که کمالاتش را به تجلي مي نشستند .
نيز حق داشت خدا که در خلقتشان بر ملائک چنين فخر فروشد و از سر کبريايي و اقتدار، بانگ "فتبارک الله احسن الخالقين" سر دهد .
( عباس – جان عالمي به فدايش- افزون بر حسن دل آراي صورت، به لطف حيرت افزاي سيرت نيز آراسته است.او –روحي فداه- اگر قهرمان نامي دوران و مرد مرد افکن ميدان کربلاست، يکه تاز ميدان سلوک و زينت بخش محراب عبادت نيز هست . )
... در ميان اين چهارده تن، سر آنها، علي- عليه السلام– اينک ديده اش به جمال پسري روشن شده است که سيماي سيم گونش، رخشندگي ماه را به سخره گرفته و زلال چشمانش، اختران سپهر را به خاک سجده فرو نشانده و قامت رعنايش، فلک را سر به زير آورده است .
شگفت نيست اگر کائنات، ماه بني هاشمش خوانند و خلايق، بار عام درگاه ربوبي اش .
عباس – جان عالمي به فدايش- افزون بر حسن دل آراي صورت، به لطف حيرت افزاي سيرت نيز آراسته است .
او - روحي فداه - اگر قهرمان نامي دوران و مرد مرد افکن ميدان کربلاست، يکه تاز ميدان سلوک و زينت بخش محراب عبادت نيز هست. اگر از شمشير ميدان کارزارش خون تازه مي چکد از خلوت رازآلود شبانه اش نيز نجواي عاشقانه برمي خيزد .
او براستي آيت عظماي حق و غايت قصواي خلق است .
درود خدا بر او، روزي که زاده شد و روزي که در خاک شد و روزي که زنده برانگيخته خواهد شد .
منبع : سايت تبيان ، ابوالقاسم شكوري

نگاهى به شخصيت و عملكرد حضرت عباس عليهالسلام
زندگانى حكمتآميز و غرور آفرين پيشوايان معصوم عليهمالسلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نكات عالى و آموزنده در راستاى الگوگيرى از شخصيت كامل و بارز آنان بوده و نيز درسهاى تربيتى آنان نسبت به فرزندان خويش، در تمامى زمينههاى اخلاقى و رفتارى، سرمشق كاملى براى تشنگان زلال معرفت و پناهگاه استوارى براى دوستداران فرهنگ متعالى اهلبيت عصمت عليهمالسلام و به ويژه براى نسل جوان، خواهد بود. از آن جا كه زندگانى پر خير و بركت اهلبيت عليهمالسلام در بردارنده دو اصل استوار «حماسه و عرفان» است، پرداختن به بُعد حماسى زندگانى آنان و فرزندانشان كه در معرض پرورش و تربيت ناب اسلامى قرار داشتهاند، براى عامّه مردم و به ويژه جوانان جذّاب و گام مؤثرى در عرصه تبليغ اهداف خواهد بود .
همچنين غبار برخى شبهات عاميانه را از چهره مخاطبان مبلغان دينى، در راستاى معرفى و تبليغ اهداف و انگيزههاى اهلبيت عليهمالسلام خواهد سترد. شبهاتى از قبيل اين كه چرا مبلغان بيشتر به جنبههاى عاطفى و خصوصاً به مظلوميت اهلبيت پيامبر عليهمالسلام مىپردازند؟ اگر چه پاسخ به اين پرسش ساده، براى مبلغان بسيار روشن و بديهى است، اما بايد به خاطر داشت كه مبلّغ مىبايست ضمن پاسداشت احترام شنوندگان و مخاطبان خود، براى تأثيرگذارى بيشتر در آنان، پاسخگو و برآورنده نيازهاى روحى آنان، با اطلاع رسانى بيشتر در ابعاد حماسى آن بزرگ مردان حماسه و انديشه و هدايت نيز باشد. با اين پيش درآمد، مىتوان با تبيين جنبههاى حماسى شخصيت پور بى هماورد حيدر عليهالسلام در زوايايى از زندگانى آن حضرت كه كمتر بيان شده است، گام مؤثرى برداشت. اين نوشتار سعى دارد، با بررسى زندگانى حضرت عباس عليهالسلام پيش از رويداد روز دهم محرم سال 61 هجرى، به ابعاد حماسى شخصيت او، با نگاهى به فعاليتهاى دوران نوجوانى و شركت وى در جنگها، چهره روشنترى از آن حضرت به تصوير كشد .

جناب حجتالاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مىفرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مىگفت: من از اول جوانى، مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آنقدر به حج بروم تا به حضور مولايم حضرت بقيةاللّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مىشدم .
در يكى از اين سالها كه عهدهدار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آن كه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريبا عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطههايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آوردهاى؟ مگر نمىدانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمدهاى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مىمانم و خودم از اموالم محافظت مىكنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن كه نيمههاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كردهاى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللّهالحسين عليه السلام هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مىخوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قلهواللّه بخوان .
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(عج) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است .
سؤال كردم: روز عرفه، كه مىگويند حضرت ولىعصر(عج) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مىباشند؟ فرمود: حدود جبلالرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مىبيند؟ فرمود: بله، او را مىبيند ولى نمىشناسد .
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولىعصر(عج) به خيمههاى حجاج تشريف مىآورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مىآيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل عليهالسلام متوسل مىشويد .
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آوردهام ولى چاى نياوردهام. عرض كردم: آقا اتفاقا چاى نياوردهام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مىروم و براى مسافرين چاى تهيه مىكنم .
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمىخورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند .
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مىدهم، تو براى پدر من يك عمره به جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم «سيد حسن» است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم .
پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقيةاللّه، ارواحنا فداه، بودهاند، به خصوص كه اسم مرا مىدانستند و فارسى حرف مىزدند! نامشان مهدى(عج) بود و پسر امام حسن عسكرى عليه السلام بودند .
بالاخره نشستم و زار زار گريه كردم. شرطهها فكر مىكردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا بردهاند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريهام شديد شد .
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد .
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرمودهاند: «فردا شب من به خيمه شما مىآيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس عليه السلام متوسل مىشويد.» خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم .
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولىعصر(عج) بيرون خيمه ايستادهاند و به روضه گوش مىدهند و گريه مىكنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللّه، روحىفداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل عليه السلام گريه مىكرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولىعصر(عج) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند .
برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين عليه السلام، ص23، قضيه 5

«اى نفس! بعد از حسين خوارى و ذلتبر تو باد و بعد از او [حسين عليه السلام] تو نبايد باشى تا زنده بمانى، حسين در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنك و گوارا مىنوشى؟ به خدا قسم اين كار دين [و آيين] من نيست .»
آنگاه فرياد برآورد: «والله لا اذوق الماء وسيدى الحسين عطشانا; به خدا قسم آب نمىنوشم در حالى كه آقاى من حسين تشنه است .»
عباس بىوفا تو نبودى كنون چه شد
نوشى تو آب مانده حسينت در انتظار