تبليغاتX

« أنـا قتيــل العـَبـَــــره »
من کشته ی اشک هستم

یک شب که در مقر بودیم یکی از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((یک نفر از بالا صدا می زند که من می خواهم بیایم پیش شما . حاج همت کیست ؟!))

سریع بلند شدیم و خودمان را به محل رساندیم تا ببینیم قضیه از چه قرار است . گفتیم که شاید کلکی در کار است و آن ها می خواهند کمین بزنند . وقتی به محل رسیدیم فریاد زدیم : ((اگر می خواهی بیایی نترس!بیا جلو!))

گفت : ((من حاج همت را می خواهم!))

گفتیم : ((بیا تا ببریمت پیش حاج همت))

با ترس و دلهره و احتیاط جلو آمد . وقتی نزدیک رسید و دید که همه پاسدار هستیم جاخورد . فکر کرد که دیگر کارش تمام است ولی وقتی برخورد خوب بچه ها را دید کمی آرام گرفت . او را پیش همت بردیم . پرسید : ((حاج همت شما هستید))

همت گفت ((بله خودم هستم .))

آن مرد کرد پرید جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .

همت دستش را کشید و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوری پرسید : ((شما ارتشی هستید یا سپاهی؟))

همت گفت : ((ما پاسداریم .))

او گفت : (( من آمده ام پیش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه می‌کردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولی حالا پشیمانم .))

همت گفت :((قبلا از ما قهر کرده بودی . حالا هم که آمدی خوش آمدی . ما با تو کاری نداریم و به تو امان نامه می‌دهیم .))

و بعد همت او را در آغوش کشید و بوسید و گفت : ((فعلا شما پیش سایر برادرهایمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنیم.))

آن مرد , مسلح بود . همت اجازه نداد که اسلحه اش را از او بگیریم و او با خیال راحت در میان بچه ها نشست .

شب , همت با او صحبت کرد از وضعیت ضد انقلاب گفت و سعی کرد تا ماهیت آنها را برای او فاش کند .

آن مرد گفت : ((راستش خیلی تبلیغات میکنند . میگویند که پاسدارها همه را میکشند همه را سر میبرند خلاصه از این حرفها .))

همت گفت : (( نه! اصلا این حرفها حقیقت ندارد . همه ما پاسدار هستیم و صحبت می کنیم))آن مرد محو صحبت های همت شده بود . وقتی این جملات را شنید , به گریه افتاد . همت پرسید : ((برای چه گریه می کنی ؟))

گفت : ((به خاطر این که در گذشته در مورد شما چه فکرهایی می‌کردم . ))

همت گفت : ((دیگر فکرش نکن حالا که برگشته ای عیب ندارد .))

او گفت : ((من هم می‌خواهم پاسدار شوم.))

همت گفت : ((اشکالی ندارد. پاسدارباش.اگر اینطوری دوست داری , از همین لحظه به بعد تو پاسدارباش .))

آن شخص با شنیدن این حرف, خیلی خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تأثیر عمیقی بر او گذاشت که یکی از نیروهای خوب و متعهد شد و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتی در عملیات (( محمد رسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهید شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان )) داده بودند . پس از این ماجرا , تعداد دیگری از ضد انقلابیون فریب خورده هم آمدند و خود را تسلیم کردند. جالب این که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ حاج همت را می گرفتند .

منبع: وبلاگ حاج ابراهیم همت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده 

 شهيد خرازي

كربلا در چشم دل عاشوراييان

در اكثر خاطرات مكتوب رزمندگان اثري از تاثيرپذيري آنان از قيام امام حسين (ع) ديده مي‌شود، نمونه‌اي از اين خاطرات گوياي اين واقعيت است .

" در منتهي اليه پيشروي چشمشان به جواني افتاد كه مجروح برزمين افتاده بود و زيرلب زمزمه‌اي مي‌كرد. او قاسم خطشكن بود كه زيرلب زينبش راصدا مي‌كرد، سيماي معصومانه دخترش را كه لحظاتي بعد بي‌پدر مي‌شد طلب مي‌كرد تابوسه‌اي بر آن بزند و رابطه عميق پدر و دختر را در فرهنگ جنگ تثبيت كند تا زينبش در آينده همان زينب امام حسين (ع) ، پيامبر خون شهدا شود. قاسم جعفري يك بار ديگر دخترش را صدا زد و بعد از همه چيز دست كشيد " .

"... صالحي با خلوص و معصوميتي غريب امام حسين مظلوم را صدا مي‌زد و بر مظلوميت آن حضرت گريه مي‌كرد. او دريافته بود كه در آن لحظه فقط امام حسين (ع) مي‌تواند به فريادش برسد. زمزمه‌اش آهنگ لطيفي به‌خود گرفته بود.حاجي به كمك دو بسيجي او را روي برانكارد قرار داد. صالحي يك بار ديگر چشمش به دو پاي قطع شده‌اش افتاد وگفت: آن دو تا را كنارم بگذاريد. صالحي همچنان امام حسين (ع) را صدا مي‌كرد .

پاسدارگفت: قربانعلي من‌امشب مي‌خواهم اگر شده با جسد من پل بسازيد بايد براي بچه‌ها راه‌درست كنيد، سپس گفت يا اباعبدالله‌الحسين من تحمل ‌اين صحنه‌ها را ندارم، من آرزو مي‌كردم در ركابت شمشير بزنم ، ولي حالا مي‌فهمم آن هفتاد و دو تن كه با شما بودند در چه شرايط سختي مي‌جنگيدند..."

يك سپاهي چنان با التماس با امام حسين (ع) حرف مي‌زد كه گويي امام را جلو خودش مي‌ديد. او درخاطراتش مي‌گويند: "مجروح سرش را به ديوار سنگر تكيه داد، آرام و بريده گفت:اي كاش مي‌دانستم حرم ابا عبدالله الحسين كدام طرف است. اشك از ديدگانش باريدن گرفت . صورت او را به‌طرف كربلا نگه داشتيم،اما او باز هم از نوشيدن آب امتناع كرد و يكباره فرياد زد نه نه نمي‌نوشم، آخر آقا امام حسين (ع) با لب تشنه شهيدشد. مجروح با ذكر نام سالارشهيدان وسرور آزادگان حسين بن علي چشم فروبست".

باافزايش گرماي هوا اميد ما نيز كمتر مي‌شد . صحراي كربلا در نظرمان مجسم مي‌شد و اين حالتي روحاني‌ومعنوي به ما داده‌بود. اشعه آتشين خورشيد بدن‌هايمان را مي‌سوزاند... اين جا بود كه با جگري سوخته خدا را قسم داديم كه همان‌طور كه واقعا كربلا در نظرمان مجسم شده و آن عطش سنگين را با ذره ذره وجودمان آزموده‌ايم، همان صبر و تحمل عاشورايي را كه به حسينيان عطا نموده‌اي به ما نيز رحمت كن."

" به نقطه‌اي تقريبا رو به كربلا چشم دوخت و با لحن شوريده‌اي ادامه داد:

درست است كه از كربلا و نينوا دوريم ولي من امام حسين (ع) را مي‌بينم و برق شمشيرش را و عباس (ع) را كه‌آرام روي تل خاك‌ها نشسته است با ديدن آنها دردم را فراموش مي‌كنم و نمونه ديگر از هزاران خاطره:

برادري به نام مرتضي ذوالفقاري كه يك برادر او در والفجر دو به شهادت رسيده بود، در عمليات مجروح شد و براي درمان به عقب نرفت ، او دائم امام حسين(ع) را صدا مي‌كرد، وقتي تقاضاي آب مي‌كرد به‌خاطر شدت جراحات نتوانستيم به او آب بنوشانيم، او مي‌گفت به زودي از دست امام حسين (ع) آب مي‌نوشيم و پس از لحظاتي گفت السلام‌عليك يا اباعبدالله و به شهادت رسيد.

اجتمام**۱۶۱۱

منبع : سايت ايرنا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

شهيد خرازي

 

كربلا در چشم دل عاشوراييان

يكي از بزرگ‌ترين عمليات رزمندگان در طول جنگ تحميلي عمليات "خيبر" بود كه در منطقه "هورالهويزه" با وسعت عمل بسيار زياد اجرا شد. به خاطر آبي - خاكي بودن منطقه، جنگيدن و حفظ موقعيت بسيار مشكل بود .

تمركزآتش دشمن درمحور عملياتي"طلائيه" كه زميني محدود است، بسيار زياد بود، از دست دادن اين منطقه منجر به‌از بين رفتن تمام زحمات در اين عمليات مي‌شد. فرماندهي اين قسمت به شهيد "حاج حسين خرازي" سپرده شد.

اين سردارشهيد تمام نيروهاي تحت امر را جمع كرد و گفت: امشب شب عاشورا است، امام دستور داده‌اند در طلائيه عمل كنيم، ما باتمام توان لشكر به دشمن خواهيم زد، هر كس مي‌تواند بماند و هركس نمي‌تواند آزاد است برود . آتش فوق‌العاده دشمن درآن منطقه به‌قدري زياد بود كه شهيد"ميثمي" مي‌گويد "هر كس در طلائيه ايستاد، اگر در كربلا هم بود مي‌ايستاد " و در آخر مقاومت رزمندگان باعث حفظ اين منطقه شد.

سرداربزرگ جنگ تحميلي، دكتر"مصطفي چمران" نيز امام حسين (ع) را راهنما و الگوي خود مي‌داند و در جايي مي‌گويد " من پيشاپيش شما پرچم شهادت را به دوش مي‌كشم و هر كس به راه حسين (ع) معتقد است ، مي‌تواند مرا دنبال كند...و آن قدر خواهيم جنگيد تا به افتخار شهادت نايل شويم".

سخنراني‌هاي امام راحل و مسوولان، زيارت‌هاي عاشورا در جبهه، عزاداري‌هاي امام حسين ( ع ) در سنگر، همه ‌وهمه در تقويت روحيه رزمندگان بسيار موثربود .

بازوبند و پيشاني‌بندهاي رزمندگان ونوشته‌هاي روي آنها كه همه‌وهمه الهام گرفته از حماسه عاشورا و امام حسين (ع) و حضرت عباس بود، نشان از تاثير عميق نهضت امام حسين ( ع‌ ) بر رزمندگان دارد .

اجتمام**۱۶۱۱

منبع : سايت ايرنا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

 

 

سرتيپ فوزي السعــــد فرمانده توپخـــانه مستقــــر در السيبه

او مسئول به توب بستن حسينيه آبادان در شب عاشوراست . وقتي دستور آتش توپخانه از بغداد آمد سرتيپ احمد علوان سرپيچي كرد . او همان روز با يك جيپ به عقبه منتقل شد و به زندان افتاد .

پس از او سرتيپ فوزي السعد فرماندهي توپخانه را به عهده گرفت . خبر اين بود كه هنگام نماز مغرب بخش اعظمي از نيروهاي ايراني براي اقامه نماز و عزاداري در شب عاشورا در حسينيه اجتماع خواهند كرد . آبادان در محاصره عراقي ها بود . عبد گفت : من آنجا بودم . بعد از خلع سرتيپ احمد علوان كسي جرأت سرپيچي نداشت . همه مي دانستند كه به توپ بستن حسينيه آن هم هنگام اقامه نماز كاري غير انساني و غير شرعي است . با اين حال سرتيپ جانشين دستور آتش را صادر كرد و حسينيه دقيقاً در هنگام نماز مغرب و در شب عاشوراي سال 1981 ( 1360 ش ) به توپ بسته شد . خبري كه نيروهاي نفوذي عراق دادند باعث شهادت و زخمي شدن بيش از 200 نفر در آن شب شد . عبد گفت : سالها از جنگ گذشت . مي خواستم بدانم سرتيپ فوزي كجاست و چه مي كند . آدرس او را در بغداد و در منطقه اي فقيرنشين در حومه شهر پيدا كردم و به سراغش رفتم . شنيده بودم كه او بيمار است . وقتي او را ديدم باور كردني نبود . دو پاي او قطع شده بود و دست راستش از كتف كنده شده بود . انگار دست راستش را همراه با بخشي از سينه تراشيده بودند . مرا كه ديد زار زار مثل بچه گريه كرد . مي خواستم از او بپرسم آن حادثه در شب عاشورا را يادت هست . اما او خودش بلافاصله قبل از هر سوالي گفت : آن شب را يادت هست . 13 سال است با اين وضع تاوان يك دستور و به توپ بستن حسينيه را مي دهم . عبد گفت : برايم عجيب بود كه او در فقر كاملي به سر مي برد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

 

  RSS