تبليغاتX

« أنـا قتيــل العـَبـَــــره »
من کشته ی اشک هستم

 

 

 كربلا ! كربلا !

 

بسته شدن راه كربلا اثر كفران نعمتي است كه مردم كردند . به خاطر دارم سالها قبل روزي كه دولت عراق جلو بازگشت زوّار ايراني به كشورشان را گرفت من در كربلا بودم و سري به حسينيه اي كه در جوار حرم حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام بود و محلّ اقامت زوّار ايراني بود ، زدم . همه نگران و مضطرب خواستار بازگشت به ايران بودند و از من مي خواستند دعا كنم راه برگشتشان به ايران باز شود تا بتوانند نزد خانواده و كسب و كارشان باز گردند . در دلم گفتم ببين جهالت و قدرناشناسي تا كجاست كه در كنار حرم امام حسين ( ع ) التماس مي كنند راه باز شود و از كربلا بروند .

همين كفران نعمتها سبب شد كه سالها راه زيارت بسته شود . البتّه شهداي جنگ ايران و عراق كه به عشق امام حسين ( ع ) به ميدان رفتند يك مقدار جبران آن كفران نعمتها را كرد .

اين بار كه راه باز مي شود مواظب باشيد اگر موفّق به رفتن به كربلا شديد باز كفران نعمت نكنيد و بعد از عمري آرزوي زيارت امام حسين ( ع ) ، از روز اول رود به كربلا دنبال خريد و فروش نباشيد .

 

مصباح الهــدي ، سخنان عارفانه و عاشقانه مرحوم حاج ميرزا اسماعيل دولابي ، تاليف استاد مهدي طيّب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

 

 

 

كربلا يك كلمه نيست كه بتوان معنايش را در فرهنگ لغت و دايرة المعارف جستجو كرد. كربلا يك شعر نيست كه بتوان آن را سرود؛ سرودنش دل شير مى‏خواهد! و كدام دلى ياراى سرودنش و كدام انگشتانى ياراى نوشتنش را دارد؟ آيا اين همه كه از كربلا گفتند و شنيديم توانست گوشه‏اى از كتاب نورانى نينوا را بازگو كند؟ ما چه ديديم در آينه غبار گرفته خيال خود: دشتى غبارآلود، جويهاى جارى خون، بدنهاى تكه‏تكه، خيمه‏هاى سوخته، كودكان گريان و سرهاى بر سر نيزه‏ها نشسته.


اينها را ديديم و نوشتيم و وصف كرديم. گاه از زبان
عباس(ع) سروديم، گاه زبان به دهان زينب(س) داديم و ناليديم و گاه همزبان حسين(ع) ، فرياد «هل من ناصر؟» سر داديم. گاه دلهايمان را آتش زديم و گاه چشمهايمان را به خون نشانديم. تا جانمان از عشق لبريز شد، قربانْ‏صدقه سكينه و رقيه رفتيم. پيش پيكر پاره عباس اشكهايمان را نذر كرديم تا تمام آبهاى دنيا مال بچه‏هاى حسين(ع) شود. بعد سراسيمه به سوى على‏اصغر دويديم، خونهاى گلويش را با بوسه‏هايمان شستيم تا مادرش، رباب، بيش از آن بى‏تاب نشود. آن وقت، هَروله‏كنان به سوى على‏اكبر، قاسم، ... و حسين(ع) رفتيم. ديگر نتوانستيم ادامه دهيم. ديگر نتوانستيم حتى يك لحظه بمانيم. دلتنگى، صبرمان را جواب كرد و نفس كشيدن برايمان حرام نشد؟


خدايا!... پس زينب چه كرد؟ پس سكينه پنج ساله چگونه طاقت آورد؟ چه دلهايى دارند آنان؟ آيا آسمان، دلى به بزرگى آنان دارد؟ آيا مجنون مى‏توانست عاشق‏تر از آنها باشد؟ آيا فرهاد كوه كن مى‏توانست مثل آنان سنگدلى دشت را تاب بياورد؟ آيا رستمِ شاهنامه مى‏توانست فقط در خواب، از هفتاد خان كربلا جان سالم به در ببرد؟ آيا شمر همانندى در داستانهاى بزرگ دنيا دارد؟ آيا شاهنامه و ايلياد و اديسه توانستند حماسه‏اى به بلنداى انسانيت و عشق بسرايند؟


حسين(ع) شاعر نبود؛ اما حماسه‏اى ساخت كه مركبش خون بود و قلمش شمشيرهاى آخته! خاك كربلا صفحه‏اى دارد به اندازه ابديت؛ پر از دلاوريها، پر از عاشقانه‏ها!


داستان كربلا، داستان يك عشق است يا يك حماسه؟ داستان كربلا، داستان كربلاست. حالا هر كه هرچه مى‏خواهد بگويد؛ اما كربلا خودش براى خودش هويّت دارد. كربلا مستقل است و در اين تقسيم‏بنديهاى نيم بند، جاى نمى‏گيرد. كربلا هر گوشه‏اش، هر صفحه‏اش و هر فصلش چيزى است. يك گوشه‏اش حماسه است، يك فصلش تراژدى است، و درونمايه‏اش عشق.


كربلا داستانى است كه نويسنده‏اش به جاى پرواز در خيال، در ملكوت سير مى‏كند و به جاى آفريدن شخصيتهاى خيالى، آدمهاى واقعى دارد كه از آدمهاى خيالى دست نيافتنى‏ترند. داستان او اوج و فرود ندارد؛ تماماً در اوج است. در واقع، داستان او پايانى ندارد كه فرودى داشته باشد. از آسمان شروع مى‏شود و بالا و بالاتر مى‏رود.


حال چه كسى مى‏توانست اين دستخط آسمانى را بخواند و با آن سطر، به سطر جلو برود؟ به جز حسين(ع) چه كسى ياراى آن را داشت كه واژه‏ها را بريده بريده و خونين بر صفحه كربلا بخواند. و عباس را بخواند و قاسم را و على اكبر را و على اصغر را؟


زينب چه كرد؟ آيا ماجراى كربلا با زينب تمام شد يا شروعى ديگر را آغاز كرد؟ آيا درد اسيرى و سنگين‏تر از آن، زهر بى‏حرمتى به غنچه‏هاى آل پيغمبر را كسى جز او مى‏توانست تاب بياورد؟ آيا تراژدى خرابه شام و حماسه خطبه‏سرايى زينب(س) را جز او كسى مى‏توانست به انجام برساند؟ ما كه به اوّل داستان نرسيده، دلهايمان ويران مى‏شود! پس يزيد كه بود كه دلش از ترس، ويران شد، ولى از غصه تنها لرزه‏اى كوتاه بر آن نيفتاد؟


شخصيتى مثل يزيد را كدام نويسنده يا شاعرى مى‏تواند بيافريند؟ شاعر عزيزى يزيد را اين‏گونه مى‏سرايد: «يزيد، كلمه نبود، ظلم بود».


آيا بهتر از اين مى‏توان يزيد را معنا كرد؟ اما حتى همين بيان كوتاه و مؤثر هم ياراى به تصوير كشيدن يزيد را ندارد. يزيد را فقط صاحب كربلا شناخت و معنا كرد.


شمر كه بود؟ حيوان بود؟ فساد زمين بود؟ يا بدتر از اينها؟ دستهاى حقير او كجا و بوسه‏گاه پيغمبر خدا كجا؟ شمشير او تهمت بود! لكّه‏اى سياه بود بر پيشانى تمام سلاحهاى خوب و بد دنيا. تيغ زنگار گرفته او كجا و بريدن سر پسر فاطمه(س) كجا؟


آن روز، ابليس با تمام دم و دستگاهش و با تمام افراد و سپاهش، دور شمر جمع شدند و يك‏صدا جيغ كشيدند: «بِبُر!». آن روز، تمام كفر، دست به دستِ هم دادند و تمام عشق را سر بريدند.
كربلا تراژدى نيست كه در پايان آن قهرمان داستان كشته مى‏شود و اشكِ همه را درمى‏آورد. قهرمان، سر بريده شد؛ اما خونش جارى شد، در تمام تاريخ جارى شد، در يك زمان بى‏انتها. اين خون، پاى خيليها را گرفت. خيليها را به زمين زد و خيليها را سربلند كرد.


شمر حقير با شمشير حقير ترس آمدند حسين(ع) را سر ببرند، كه ظالمان تاريخ را سر بريدند. شيطان و دم و دستگاهش فقط يك سر را از بدن جدا كردند، فقط يك سر را، نه بيشتر!
كدام تاريخ نويس مى‏تواند اين واقعه را روايت كند؟ واقعه‏اى كه خود، فرسنگها از آن جلو افتاده است و تاريخ به گرد پايش هم نمى‏رسد. آيا تنها سه حرف واژه «عشق» مى‏تواند آن عشقى را كه در تمام لحظات، شاهد به خون كشيده شدنش بود بيان كند؟ آيا در اين دنيا قلمى و مركبى پيدا مى‏شود كه تاب نوشتن اين واژه مقدّس را داشته باشد؟ شايد پَر جبرئيل با مركبى آغشته به خونِ شاهدان عاشق، بتواند... شايد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

 

 

برنامه سفر هفت ، هشت روزه به عتبات به گونه اي تنظيم شده كه « مشهد كربلا » آخرين منزل مسافر سرزمين عراق است . از همين رو آتش شوق در دل مسافر تا آخرين منزل شعله ور است . زيرا از بغداد ، كاظمين ، سامرا و حتي نجف و كوفه كه از نظر جغرافيايي ، دهها كيلومتر دورتر از كربلا هستند مي گذرد تا در آخرين روزهاي باقي مانده از اين سفر ، دوباره خود را در مسير كربلا بيابد و چشمانش نظاره گر برق بارگاه سرهنگ دشت كربلا ، ابوالفضل العباس عليه السلام ، شود .

معناي خفته ، ناگفته و نانوشته اي هم در اين برنامه هست حتي اگر هيچ يك از برنامه ريزان متوجه و متذكر آن نشده باشند .

گذار از صحن و سراي ساكنان بند و زنجير هارون ، ديدار از گرفتاران حلقه  ي سپاه سامرا ، عرض ادب به آستان مجاهد صحراي ناكثين و مارقين و قاسطين ، مقدمه اي است كه زائر را به دشت خون و قيام « كربلا » مي رساند .

بوسه بر غل و زنجير ، ماندن در حصر اردوگاه خصم و جام زهرآلود كمترين بهايي است كه سالك طريق كربلا در هواي كربلايي شدن مي پردازد و حسين ( ع ) ، كربلايي بزرگواري است كه بوسه خنجر و نيزه و شمشير را كمترين بهايي مي شناسد كه در طريق « عشق و آزادگي » بايد داد .

بغداد ، خاكستري و خاك آلود در كنار دجله ، آرام راه خويش گرفته و مي رود ، اما با همه ي  سابقه و لاحقه ، با همه ي افسانه هاي هزار و يكشب و علي بابا و چهل دزد ، در چشم مسافر رنگ و بويي ندارد .

از بغداد هيچ نشانه اي نمانده ، جز نمادي از كوزه هاي رفيقان علي بابا در ميداني ميانه شهر . شايد معماران عصر مدرنيته ، بي آنكه عمدي داشته باشند ، نمدي از ملكوت اين شهر و شهرهايي نظير آن را دستمايه مبلمان و آذين شهر بغداد انداخته اند . علي بابا و چهل دزدي كه امروزه در ضريبي از هزار و ميليون خود را مي نماياند .

بغداد ، پر رنگ در خاطر نمي ماند ، زود رنگ مي بازد اما ، كاظمين كه حومه نشين اين شهر شده ، پر رنگ تر به چشم مي آيد . روح بلند مردي كه در صحن همه شهرها ، كوي ها و خانه هاي مردم ايران جاري است رخصت خودنمايي را از شهر اولاد بني عباس اخذ كرده و از آن جز رنگ خاكستري و غبار آلود هيچ نگذاشته است .

فرزندان موسي بن جعفر ( ع ) ، در هر شهر و روستايي ، روزني به سوي آسمان گشوده اند . معبرهايي كه زمينيان از آن به آسمان مي روند و آسمانيان به زمين مي آيند .

فرزندان موسي بن جعفر ( ع ) ، نام و نشان و ياد ايران را به همه ساكنان حرم ستر آموخته اند . چنانكه « جوادش » با همه بخشندگي و كرم ، ميزبان همه مسافران كاظمين مي شود .

كاظمين در فاصله چهار كيلومتري بغداد اگر چه امروزه جزئي از اين شهر بزرگ به حساب مي آيد اما خود از قدمتي به درازاي سيزده قرن برخوردار است . قبرستاني كوچك به نام « شونيزيه » كه با ورود پيكر امام هفتم ، موسي بن جعفر ( ع ) ، در ميان زمين و آسمان شهرت يافت . چنانكه پيكر مطهر امام نهم ، حضرت جواد ( ‌ع ) ، بيش از پيش به شرافت آن افزود .

آمد و شد زائران ايراني ، رونقي دوباره به اين شهر و ساير شهرهاي شيعه نشين بخشيده است .

تمامي خدمات اماكن ، حمل و نقل و پذيرايي زائران را در طول اين ايام شركت « الهدي » عهده دار است . در واقع وقتي زائر ، پا از مرز خسروي بيرون مي نهند به تمامي در اختيار اين شركت عراقي است تا روزي كه ديگر بار پاي بر خاك وطن مي گذارد . همه چيز از قبل طراحي شده است ، همه جا ماموران زائر را همراهي مي كنند . اين كنترل در همه سطوح گسترده شده و همه چيز را در بر مي گيرد .

راهنمايان عراقي كه از گمرك مرزي ايران و عراق ، كارواني را تحويل گرفته و در طول سفر همراهي مي كنند ؛ نقش عمده اي در ميزان آزادي عمل مسافران ايفا مي كنند . اگر چه برنامه زمان بندي شده به صورت ثابت ، كليه اجزاي اين سفر را معلوم ساخته است ، حتي محل توقف اتوبوسها را .

هيچ چيز اتفاقي رخ نم يدهد . شركت الهدي مشخص نموده كه زائران در كجا و چه محلي پياده و يا سوار شوند ؛ در كجا خريد كنند ؛ از كدام منطقه بازديد كنند ؛ و اين برنامه اماكن ، خريد و بازار ، زد و بندي پنهان را نيز نشان مي دهد . اماكني كه قبلاً در قراردادي با تجار ، معلوم شده و اتوبوسهاي زوار به ناچار در آنجا توقف مي كنند و زائران به خريد اجناس گوناگون مشغول مي شوند . البته راهنماها نيز براي خود چيزي دست و پا مي كنند . فروش لباس آخرت به صورت عمده و يا هدايت چند زائر به سمت پاساژ و يا مغازه اي مشخص . چنانكه صاحبان مغازه تو را تشويق مي كنند تا در ازاي هدايت چند زائر براي خريد ، يك قواره چادر يا يك قواره كت و شلوار رايگان ، هديه بگيري .

علي رغم سپري شدن دو سه سال از زمان اين رفت و آمدها ، عراق به دلايل گوناگون آمادگي كامل براي پذيرايي و هدايت زائران ايراني را ندارد . چنانكه دستگاههاي مسئول ايراني نيز در سازماندهي ، هدايت و استفاده از فرصتها در طول اين سفر ناتوان بوده اند . در يك كلام ، هيچ نوع مديريت فرهنگي ، اجتماعي و هيچ نوع برنامه جدي براي بهره برداري از فرصتها وجود ندارد . شايد تعجب كنيد اگر عرض كنم حتي يك جزوه كوچك براي آشنايي با اوضاع عراق ، زيارتگاهها و يا اماكن ديدني و سياحتي در اختيار زائر قرار داده نمي شود . گاه مديران كاروان – كه هادي يك گروه 30 يا 40 نفره در اين راه پر فراز و نشيب است – خود براي اولين بار به اين سفر آمده و هيچ آشنايي با مسير و همه آنچه كه فراروي زائر قرار مي گيرد ندارد . از همين رو ، مسافر اين مسير خود ، راهنماي خود و چاره جوي مشكلاتش است .

بهترين اقامتگاهها ( در طول اين سفر ) در شهرهاي بغداد ، كربلا و نجف از هتلهاي اطراف ميدان توپخانه و خيابان فردوسي جنوبي به مراتب محقرترند .

فقدان آمادگي عراق و فقر و فاقه حاكم بر اين سرزمين ، نقش مهمي در اين موضوع دارد . در اطراف حرم امام علي ( ع ) ، و برخي نقاط ديگر ، ساخت و سازهاي وسيعي شروع شده است . اين ساخت و ساز حاكي از كشف جوي درهم و دينار است كه از سوي مرز خسروي به طرف عراق جاري شده و حكومت عراق دريافته كه استفاده بيشتر و سود فراوانتر در گرو رسيدگي به شهرها ، ساخت اقامتگاه و به كارگيري اتوبوسهاي مناسبتر است ؛ چنانكه علي رغم همه مخالفتها با شيعيان و شهرهاي شيعه نشين ، بازسازي اماكن زيارتي شروع شده است .

اتراق اوليه كاروان ، در منزل بغداد است . شهري بزرگ به فاصله 177 كيلو متري مرز خسروي ، فقر و مسكنت واژه هاي آشناي اين سرزمينند .

صورت و سيرت اين فقر در طول مسير به چشم مي خورد . شايد به دليل ادبيات جاري مردم ايران است كه وسعت فقر بلافاصله وسعت تباهي و فساد ، عنان گسيختگي ، ترك هويت و انواع بحرانها را هم متبادر به ذهن سازد ؛ اما جاي تامل بسياري در اين موضوع وجود دارد . اجازه مي خواهم عرض كنم اساس اين معادله قابل ترديد جدي است .

 

برگرفته از کتاب بخت خاک - نوشته اسماعیل شفیعی سروستانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/02در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

 

نام كربلا كه به گوش مي رسد ؛ دل مثل پرنده اي در قفس سينه ، بال بال مي زند و آهي بلند  آرام بيرون مي ريزد .

براي همه كساني كه « عشق و آزادگي » برايشان مفهومي زنده و سيال و جوشان داشته باشد ؛ كربلا معروفترين اسمي است كه تمامي معني « عشق و آزادگي » را چون بوي گل مي پراكند .

شايد اگر همه پرده هاي تعلق و اعتبار– كه چون سنگي جان و دل آدمي را به بند كشيده – به كنار مي رفت و حقيقت او فاش و عريان مي شد ؛ انسان در مي يافت كه آنچه همه او را مي سازد « عشق و آزادگي » است . و شايد از همين روست كه بي آنكه بدانيم ، همه ما در « كربلا » و نام « كربلا » خود را و حقيقت خود را مي جوييم ، عشق را ، آزادگي را و نام مردي از همين قبيله را كه تماميت « عشق و آزادگي » را در ظهري داغ در ميانه ميداني به فراخي كل عالم نمودار ساخت .

اين ظهور ، راز ناگشوده اي بود كه حتي كروبيان نيز قادر به درك آن نشدند و از همين رو بود كه در صبحگاه آفرينش ، وقتي لب به شكوه گشودند و از در سؤال در آمدند بدانها خطاب رباني رسيد كه :

انّي اعلمُ ما لا تعلمون ؛

 من چيزي را مي دانم كه شما نمي دانيد .

سوره ( 2 ) آيه 30 .

 

آنان در صورت « آدم » مي نگريستند و « داناي عالم » واقف بر سيرت آدم بود ؛ ور نه نمي فرمود : فتبارك الله احسن الخالقين .

سوره مؤمنون ( 23 ) آيه 14 .

 

كربلا ، نيمه گمشده و مغفول من است . نيمه گمشده من ، تو و او و شايد از همين روست كه همگان دل بدو مي سپارند و عزيزش مي دارند .

كربلا ، صحنه فراخي است كه يك بار و تنها براي يك بار از بدو خلقت تا ابد الاباد ، آدمي به تمامي و مبتني بر حقيقت خويش به ظهور رسيد و اين همان نيمه گمشده اي است كه در « من » و  « ما » مجال ظهور نمي يابد . در زير لايه هاي خاكستر زمان مي ماند و گاه و بيگاه فرزندان آدمي را بي تاب مي كند و سر و دستش را به ميله هاي قفس مي كوبد .

ما براي ظهور در صحن كربلا آمده بوديم ، براي كربلايي شدن ، حسيني شدن و عشق و آزادگي .

هيهات كه پيش از اين ظهور ، در غيبت خويش مانديم . كربلا نديده و كربلايي نشده ، رفتيم .

راستش در خود نمي ديدم ديدار كربلا نصيبم شود چنانكه امروز « كربلايي شدن » را در خودم نمي بينم .

« كربلايي شدن » عين از خود رها شدن است ، عين كشته تير عشق شدن ، عين حيات و عين نيك سر انجامي .

 و ميان ما و اين رهايي هيهات ! فاصله اي است از ملك تا ملكوت .

شايد تنها او كه كربلايي مي شود مي تواند ندا سر دهد كه :

بعد از اين روي من و آينه وصف جمال

كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

و بي سر و دستار دست افشاني كند .

خدايا !

 به حق كربلاييان ،

 آتشي در خرمن ما زن و ما را كربلايي كن !

 

برگرفته از كتاب بخت خاك ، نوشته اسماعيل شفيعي سروستاني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

 

 

 

اما ، حسين

گويي همه راهها به حرم حسين ، عليه السلام ، ختم مي شود .

بگذار سخني بگويم حتي اگر كفر بپنداري

حسين ، عليه السلام ، معشوق خداست

حسين ، عليه السلام ، عاشق خداست

خدا از خلقت آدم و حوا دنبال حسين ، عليه السلام ، مي گشت .

مي خواست كه حسين ، عليه السلام ، را از گنج خانه ي خود نمودار سازد .

به حسين ، عليه السلام ، ببالد ، او را به همه خلق عالم بنمايد .

 

و آنگاه خود زبان به تحسين بگشايد كه :

فتبارك الله احسن الخالقيـــــــــن

 

، همه چيز را داد ، همه را .

، قيمتي به سنگيني كل عالم داشت ؛

از اينرو هيچ كس قادر به خريداريش نبود .

قيمت ، بهشت نبود ،

حور و قصور نبود ،

قيمت حسين خود خدا بود .

، ايستاد تا نشان دهد كسي را دوست دارد كه مي ارزد .

او در صحن كربلا حاضر شد ؛

تمامي رنج عالم ،

تمامي مظلوميت ،

و تمامي سوز و داغ و درد فراق را ، تاب آورد و ثار الله شد .

، براي ثار الله شدن تا به بي نهايت در ميدان ماند .

، با شان ثار اللهي ماندگار شد ؛

ابدي شد .

مگر خون خدا مي ميرد ؟ !

از اين رو ،

خانه ، خانه خدا شد ،

خاك ، شرافت يافت و زيارتش همسنگ زيارت خانه خدا شد .

چرا كه :

اگر پاي در صحن و سراي خدا گذاشتي ؛

اگر به صحن مسجد الحرام رفتي ؛

اگر چه مسافري ، اما ، مقيمي ،

اهل حرمي ،

خودي هستي ،

پس نمازت را كامل به جاي آور !

كه تو در خانه ي خدايي .

تو در خانه ي خودي ، در وطن خودي

خانه ي خدا وطن توست و تو بيهوده ملك ديگري را برگزيده اي

به همين سان ؛

وقتي در حريم امن ،  وارد آمدي از خودي

اهل خانه اي ؛

مسافر نيستي ؛

پس نمازت را كامل كن !

خانه ، خانه خدا و خانه توست . در آن با امنيت تمام بمان .

درحريمي كه هيچ كس نمي تواند معترض تو شود ، تو را بيازارد و يا براند .

خانه ، خانه ي عشق است !

خانه ي دلدادگي است !

خاك حسين ، عليه السلام ، شفاست !

شرف يافته از گنج خدا ،

و سجده گاه آدمي در وقت خواندن خدا .

حرم حسين ، عليه السلام ، بوي عشق مي دهد ،

طعم دلدادگي ،

مزه ي يكي شدن با حضرت دوست

در خانه و حريم امن حسين ، عليه السلام ، هر كه مي خواهي باش ؛ هر چه مي خواهي باش ؛

بمان ، روزي بخور و مطمئن باش كه هر كه تو را براند ، آغوش مي گشايد .

از هر چه ماندي و از هركه رانده شدي ؛

در خانه ، گشوده است .

نيم نگاهي بدو كن ! با سر به استقبالت مي آيد ؛

نوازشت مي كند ؛

آرامشت مي دهد ؛

و همه ي حُسن حسيني را بدرقه راهت مي نمايد .

حريم حسين ، عليه السلام ، بويي دارد كه هيچ كجا ندارد .

همه ، پروانه وار ، ديوانه ي حرم حسين اند .

همه ، تشنه كام جرعه اي از دستان حسين اند .

همه حسيني اند

اگر سخي اند ؛

اگر جوانمردند ؛

اگر بخشنده اند ؛

و اگر مردند .

همه حسيني اند .

همه مي خواهند كه حسيني باشند .

چرا كه همگان به صرافت طبع دريافته اند كه شرط ماندگاري در عرصه هستي ، شرط بي مرگي ،

شرط در هم شكستن ديوار زمان و مكان ،

حسيني شدن است .

و حسين ، عليه السلام ، تمامي عزت را از آن خود كرد و ماند !

و همگان از حسين ، عليه السلام ، عزت مي ستانند تا بمانند

حتي اگر نام حسين را هم نشنيده باشند .

چه ،

همه جوانمردي و سخا ،

همه شجاعت و وفا ،

به نام حسين ، عليه السلام ، و براي حسين ، عليه السلام ، رقم خورده و همگان طفيلي هستي حسين اند .

 

در ازل پرتو حُسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

پس از حسين ، عليه السلام ، همه آنچه مانده ، به نام او مانده ؛

براي او مانده ؛

و گرنه ،

با حضور حسين ، عليه السلام ، در صحنه كربلا همه منظور خدا برآورده شد .

 

كُنْتُ كنزاً مخفياً و أحببتُ أن اُعرَف .

من گنج مخفي اي بودم كه دوست داشتم شناخته شوم .

 

او ، گنج نهان خدا بود كه در ظهري داغ سر از ميانه خاك برآورد و آشكارا بر آسمان لبخند زد .

پس از حسين  ( ع ) ، همه آنچه ماند به نام او ماند ؛

همه نيكي ، اسمي و رنگي و بويي از او گرفت و همه سلحشوري و جوانمردي .

تا آنگاه كه فرزند حسين ، عليه السلام ،

با پرچم يا لثارات الحسين ، عليه السلام ،

پاي در ميدان نهد

و طلب خون حسين ، عليه السلام ، كند

گام در طريق او نهد و تماميت حسيـــــن و حسينــــــي در عرصه ي خاك را نمودار سازد .

 

 

 

اللهـــــــم ارزقنـــا طلب ثاره مع امام منصـــــــور من ولد الحسيـــــــــن  ( ع ) .

خداوندا ! روزي ما قرار بده خونخواهي حسين عليه السلام و همراهي با امام منصور از فرزندان

 حسين عليه السلام .

 

برگرفته شده از كتاب بخت خاك ، نوشته اسماعيل شفيعي سروستاني

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19در ساعت عاشقی   توسط آن ابرهای ترک خورده  | 

 

  RSS