|
من کشته ی اشک هستم
|
خورشيد همواره در چشمان مادرانى طلوع مىكند كه به دور دستها خيره شدهاند و براى فرداها مردان و زنانى مىپرورانند تا در زمين، اين امانت الهى، جانشينى آسمانى باشند.
دامان تربيت مادران مهد پرورش انسانهاى پاك و خدايى است و ما با نگاهى درسآموز از زندگانى اين مادران توشه معرفتبرمىچينيم.
يكى از مادران برجسته تاريخ «امالبنين، فاطمه كلابيه» است كه زندگى او مالامال از عشق به ولايت و امامتبوده و در تربيت فرزندان دلير و شجاع و با ادب چون عباس بنعلى(ع) بسيار موفق بوده است.
تولد و رشد او در خاندان با اصالت و شجاع، صفات و ويژگيهاى فردى اين بانو و صبر و بردبارى در خانه امامت و تربيت فرزندانى كه همگى پيرو امام خويش بوده و تا آخرين لحظات زندگى خويش دست از ولايت نكشيدهاند و پيامرسانى و مبارزه سياسى اين بانوى كريمه همه و همه نشان از مجد و عظمت وى دارد.
اينك پژوهشى كوتاه در زندگى اين پاك بانوى عرب داريم تا از زلال صفات او قطرهاى معرفتيابيم و خويش را در مسير كمال قرار دهيم.
باران اشك از چشمان سكينه
حضرت سكينه از صلب خورشيدى چون امام حسينعليه السلام و دامن ستارهاى چون رباب - دختر امرىالقيس - به دنيا آمد .
چند سال از آغازين بهار زندگىاش نمىگذشت كه طوفانى خوفناك در سرزمين كربلا پديد آمد . او تا آن هنگام، چون فرشتهاى آسمانى در ميان كسان خويش زندگى مىكرد .
گرچه او دخترى بود مثل همه دخترها; ولى نقش ثمربخشش در تداوم انقلاب پدر، او را سرمشق دختران جهان ساخت . سرمشق آنهايى كه در بحبوحه حوادث ناگوار، آزادى و آزادگى را پيشه خويش مىسازند و در زير درفش ولايت، ثابت قدم مىمانند و با حفظ عفت و وقار خويش، از حريم «ولايت» و «ديانت» پاسدارى مىكنند .
كمتر تاريخ نگارى است كه بعد از بيان جزئيات زندگى پرافتخار امام حسينعليه السلام به فرازهايى از سخنان و سرودههاى حضرت سكينه نپرداخته باشد . آنچه پيش روى شماست، گزيده از جملات آن بانوى دردمند است كه در هنگامه حماسه و خون كربلا، و اشك و صبر شام، ايراد نموده است .
بابا، من دخترى سه سالهام
بابا هنوز
كنار خيمه نشستهام تا كه آبم دهى
نگاهم كن
گلويم خشكيده
نمىخواهم، پدر
نمك بر زخمهاى دلتبريزم
مونس جانم
پدر! رهايم مكن
بيا و اشك چشمهايم را پاك كن
بابا!
من نيز، آب نمىخورم
اى همدم تنهايى و بىكسىام
بيا، حديثخستگىهاى سفر برايتبگويم
كاروانى آواره
قصه سيلى به صورت، يتيمى و اسيرى
قصه تازيانه
بيابانهاى سوزان
شترهاى برهنه
خار مغيلان و پاهاى برهنه و پر آبله
من نيز همراه غزالان حرم، اسير پنجه گرگان آدمخواره بودهام
بابا!
سجادهات را پهن كردم و بر رويش به اقامه نماز ايستادم
به انتظار كه
به دور شمع وجودت بگردم
همه آرزو و تمنايم بيايى، اما
دشمنت آمد و سيلىام زد
اين ابى؟! اين ابى؟!
كجاستبابايم؟!
عمه! بابايم چه شد؟!
عمه! چه كسى رگهاى گلوى بابايم را جدا نمود؟!
بابا جان!
چه كسى مرا در كودكى يتيم و اسير كرده
من رقيـــــــــــهام