|
من کشته ی اشک هستم
|

مقدمه:
روز هفدهم، يا نوزدهم رمضان، سال دوم هجرت، غزوه بدر روى داد. شمار سپاهيان اسلام، بالغ بر سيصد و سيزده نفر بودند كه براى سوارى فقط دو اسب و هفتاد شتر داشتند.
عده سپاهيان دشمن، نهصد و پنجاه مرد جنگى كه ششصد نفر آنان زره پوش بودند و صد است همراه داشتند. در اين جنگ نوع اشراف و مهتران قريش شركت داشتند رسول خدا صلياللهعليهوآله به ياران خويش فرمود: هَذِهِ مَكَةَ قَد اَلقَت اِلَيكُم اَفلاذَ كَبَدِها؛ اين مكه است كه جگر گوشه هاى خويش را جلوى شما افكنده است.
پس از نبرد تن به تن كه ميان شش نفر از پيشتازان قريش رخ داد، دو سپاه به جان هم افتادند و پس از جنگى سخت نتيجه به شكست دشمن و پيروزى سپاه اسلام انجاميد. در اين جنگ هفتاد نفر از مردان قريش به دست مسلمانان كشته شدند.
بيش از نيمى از كشتگان بدر، يعنى 36 نفر به دست تواناى على عليه السلام به هلاكت رسيدند و در نيم ديگر كه به وسيله ساير مسلمين و امداد فرشتگان بوده است، آن حضرت سهيم بوده است.
پس از پايان جنگ به دستور رسول خدا صلياللهعليهوآله كشتگان قريش را ميان چاه بدر افكندند. آنگاه رسول خدا بر سر چاه ايستاد و گفت:
اى به چاه افتادگان! اى عتبه، اى شيبه، اى اميه، اى ابوجهل، شما بد خويشانى براى پيامبر خدا صلياللهعليهوآله بوديد.
مردم مرا راستگو دانستند و شما دروغگو، مردم مرا پناه دادند و شما مرا بيرون كرديد. مردم مرا يارى كردند و شما به جنگ با من برخاستيد.
سپس گفت: آيا آنچه را پروردگار به شما وعده داده بود حق يافتِد؟ من آنچه را پروردگارم وعده كرده بود حق يافتم.
بعضى از صحابه گفتند: اى فرستاده خدا! آيا با لاشههاى مردگان سخن مىگويى؟!
فرمود: شما گفتار مرا از ايشان بهتر نمى شنويد. چيزى كه هست، آنها از پاسخ دادن عاجزند و گرنه آنچه را گفتم شنيدند و دانستند كه وعده پروردگارشان حق است.
گذشته از كشتگان، هفتاد نفر از مردان قريش نيز به دست مسلمانان اسير گشتند كه 68 نفر ايشان با پرداخت سر بها آزاد شدند....

تفصيل اين قضايا را از زبان شيرين امير مؤمنان پى مى گيريم:
1. شب پيش از جنگ بدر، جناب خضر را در خواب ديدم. از او خواستم دعايى به من بياموزد كه وسيله نصرت و پيروزى بر دشمنان و مشركان گردد.
پس گفت: بگو، يا هو، يا من لا هو الا هو.
همين كه صبح شد به محضر رسول خدا صلياللهعليهوآله شرفياب شدم و خواب شب گذشته را برايش باز گفتم.
فرمود: على! اسم اعظم را به تو آموختهاند.اين دعا در روز بدر پيوسته ورد زبانم بود.
2. ما در حالى جنگ بدر را اداره كرديم كه غير از مقدار اندکي، هيچ يك از ما صاحب اسب نبود. آن شب تمامى اصحاب و مسلمانان در خواب بودند، غير از رسول مكرم كه در زير درختى با تمام قامت ايستاده بود و تا صبح يا نماز خواند و يا دعا كرد.
3. در روز بدر، لختى با سپاه دشمن جنگيدم. سپس نزد رسول خدا صلياللهعليهوآله باز گشتم تا ببينم او چه مى كند؟ پس ديدم آن حضرت سر بر خاك نهاده و در حال سجده مى گويد: يا حى يا قيوم....
دوباره به ميدان بازگشتم و لحظاتى را به نبرد پرداختم. سپس نزد رسول خدا صلياللهعليهوآله آمدم، ديدم هنوز در سجده است و همان ذكر شريف را بر لب دارد. اين وضع همچنان ادامه داشت، تا آنكه خداى متعال فتح و پيروزى را نصيب او گردانيد.
4. در جنگ بدر، من از تهوّر و بى باكى قريش شگفت زده شدم. (و اين در حالى بود كه) وليد بن عتبه را كشته بودم و عمويم حمزه، عتبه را را به هلاك کرده بود و من در كشتن شيبه (فرزند ديگر عتبه) سهيم بودم.
هنگامى كه حنظله بن ابى سفيان بر من حمله ور شد، به او مهلت ندادم و با يك ضربت كه بر سر او فرود آوردم، چشمانش از حدقه بيرون افتاد و نقش بر زمين شد و در دم جان سپرد.
5. در روز بدر پس از آنكه آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد، و نبرد بين ما و سپاه دشمن بالا گرفت و صف ما با صف دشمن در هم آميخت (طورى كه دوست و دشمن قابل شناسايى نبود) من به منظور تعقيب و دست يافتن بر مردى از سپاه خصم از معركه خارج شدم. در اين بين چشمانم به سعد بن خيثمه افتاد كه با تنى از مشركان در جنگ و ستيز بود. نبرد بين آن دو در حالى صورت مى گرفت كه هر دو بر فراز تپهاى از ريگ و شن قرار داشتند. اما ديرى نپاييد كه سعد، با زخم تيغ حريف از پاى درآمد و شهيد شد.
مشرك فاتح كه سر تا پا در حصارى از آهن و پوششى از زره و سوار بر اسب بود، همين كه مرا ديد، شناخت و از اسب به زير آمد و مرا به نام صدا زد و گفت: اى پسر ابوطالب! پيش آى تا با هم به نبرد پردازيم.
من به جانب او رفتم و او نيز به پيش آمد.من به سبب آنكه قامتم (نسبت به او) كوتاهتر بود و از طرف ديگر او در بلندى قرار داشت، خود را به عقب كشيدم تا از يك تساوى نسبى برخوردار باشيم.
آن بيچاره اين حركت مرا بر ترس و فرار حمل نموده بود. از اين رو گفت: اى پسر ابوطالب! آيا فرار مى كنى؟
گفتم: دور شده به زودى باز مى گردد! (ترجمه مثلى است كه در حديث آمده ).
وقتى كه من جاى پاى خود را محكم مى كردم و بر خود مسلط و آماده كارزار مىشدم، او ضربتى بر من حواله كرد كه با سپر آن را دفع كردم. شمشير او در سپر گير كرد و در حالى كه براى رهايى تلاش مى كرد، من ضربتى بر كتف او فرود آوردم كه از شدت و سنگينى آن به لرزه در آمد و زرهاش از هم گسست.
من پنداشتم كه از سوزش زخم آن ضربت، كار او تمام شده است. ناگاه برق شمشيرى از پشت سرم ظاهر شد. من به سرعت سر خود را پايين كشيدم و آن شمشير فرود آمد و چنان با سر آن مشرك اصابت كرد كه جمجمه او را همراه كلاه خودش به هوا پرتاب كرد و گفت: بگير (اى مشرك) منم فرزند عبدالمطلب. ديدم ضارب، عمويم حمزه و مقتول هم طعيمة بن عدى است
»»»»»

اي سينه امشب از غمش فرياد کن