|
من کشته ی اشک هستم
|

بسته شدن راه كربلا اثر كفران نعمتي است كه مردم كردند . به خاطر دارم سالها قبل روزي كه دولت عراق جلو بازگشت زوّار ايراني به كشورشان را گرفت من در كربلا بودم و سري به حسينيه اي كه در جوار حرم حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام بود و محلّ اقامت زوّار ايراني بود ، زدم . همه نگران و مضطرب خواستار بازگشت به ايران بودند و از من مي خواستند دعا كنم راه برگشتشان به ايران باز شود تا بتوانند نزد خانواده و كسب و كارشان باز گردند . در دلم گفتم ببين جهالت و قدرناشناسي تا كجاست كه در كنار حرم امام حسين ( ع ) التماس مي كنند راه باز شود و از كربلا بروند .
همين كفران نعمتها سبب شد كه سالها راه زيارت بسته شود . البتّه شهداي جنگ ايران و عراق كه به عشق امام حسين ( ع ) به ميدان رفتند يك مقدار جبران آن كفران نعمتها را كرد .
اين بار كه راه باز مي شود مواظب باشيد اگر موفّق به رفتن به كربلا شديد باز كفران نعمت نكنيد و بعد از عمري آرزوي زيارت امام حسين ( ع ) ، از روز اول رود به كربلا دنبال خريد و فروش نباشيد .
مصباح الهــدي ، سخنان عارفانه و عاشقانه مرحوم حاج ميرزا اسماعيل دولابي ، تاليف استاد مهدي طيّب

سالهاست كه من كلاس اولم و سالهاست كه مي خوانم : شب بود ، ماه پشت ابر بود ... چه وقت از پشت ابر بيرون مي آيي ماه شب چهارده ؟ كدام يك از شبهاي ماست كه با آمدنت نقره باران شود ؟
چه وقت به درس بعدي مي رسيم ؟
آن مرد با اسب آمد .
كوهي از خرد و توانايي بر كمر اسب سنگيني مي كند . اسب ، آرام و راحت گام بر مي دارد .
زمين در قبضه بادهاي هرزه گرد مانده است . چه وقت آن اسب سر مي رسد تا شاعرانگي زمين را شاهد باشيم ؟
ولب ها فرياد مي زنند : آن مرد ، سبد دارد .
آن مرد با سبدي پُر ، از كنار ما عبور خواهد كرد و تمام رازهاي هستي را براي ما فاش خواهد نمود . فواره رازها از سبدش سر خواهند كشيد . چه قدر راز ! چه قدر شعر ! شعرهاي سپيد او دنيا را روشن خواهند كرد . چه سالهايي كه در كلاف رازها سر درگم مانده ايم .
و چه سال هايي كه در كلاس اول درجا زده ايم تا بلكه تو برسي و ما كتاب ها را ورق بزنيم . اوقاتمان تلخ است اي شيرين تر از همه سيب هاي سرخ !
چرا نمي آيي تا سيب دلت را بو كنيم ؟
******
آسمان ، رعد و برق مي زند . دلش مي شكند و لحظه اي بعد تمام هستي اش را بر زمين مي تكاند . ماه در پشت ابرها پنهان است و روي ماهش را پوشانده . صداي ما بلند است :
شب بود ، ماه پشت ابر بود ...
باران ، مثل شعر حافظ بر زمين جاري است و غزل هاي عميقش را براي ما مي خواند . تصنيف « اي پادشه خوبان ... » در گوش كوچه ها مي پيچيد . بوي دلتنگي دارد باران . اي باراني ترين ! چه وقت لب هاي ما كلاس اولي ها را مي گشايي تا بخوانيم :
آن مرد در باران آمد .
تا بخوانيم :
آن مرد با باران آمد !

آفريد از گل و آيينه و لبخند ، تو را
سپس از عطر نفس هاي خود آكند ، تو را
مصحف رازي و در صبح و نخستين جهان
بر افق با قلم نور نوشتند تو را
بشر و اين همه آيينگي و شفافي
از چه خاكي مگر اي پاك ! سرشتند تو را ؟
گسترش يافت افق تا افق آن زيبايي
وقتي اي آينه ي حُسن شكستند تو را
آسمان هر چه بلا بود ، نثار تو نمود
ديد با اين همه ، دريا دل و خرسند ، تو را ...
شعر از : قربان وليئي

تاريخ به دنبال تو مي گردد . از روزهاي اول زمين تا امروز كه زمين فرتوت ، حادثه هايي شگرف را نظاره گر بوده است . مردم از ابتداي زمين ، آواره ي تو هستند . دسته دسته ، تو را مي جويند و نمي يابند .
دسته اي به سركردگي موسي روزها را به جستجو گذراندند و حتي آب نيل را كنار زدند تا تو را بيابند و نيافتند .
دسته اي به سركردگي نوح ، سوار كشتي شدند و آبهاي جهان را گشتند ؛ امّا نبودي .
دسته اي اصحاب كهف شدند و تو را در غار جستجو كردند ؛ امّا پيدايت نكردند .
* * *
تمام تاريخ را به دنبال تو گشتم ؛ ردّ پايت بود و خودت نبودي . هروقت ردّ پايت را دنبال كردم ، آخر به جايي رسيدم كه ردّت به شاخه هاي گوناگوني تقسيم مي شد و هر شاخه به هزار شاخه ي ديگر .
هر وقت سراغ تو را از بوي تو گرفتم تمام گل ها ، تمام ميوه ها ، تمام سنگ ها ، و تمام رنگ ها بوي تو را مي دادند و من باز ، تو را گم كردم .
هر وقت سراغ تو را از حرف هايت گرفتم همه ي لب ها حرف تو را مي زدند .
* * *
تو چراغ خانه هايي و ما هنوز نمي بينيمت ، عيب از تو نيست ؛ از چشم هاي ماست كه هر جا كم آورديم ، نام آن را خطاي ديد گذاشتيم .
تو هواي تمام تنفس هايي و ما هنوز نيافته ايمت . ريه هايمان چرك كرده ، دل هايمان زنگ زده و هواي تو براي ما سنگين است . سيگارها ... سيگارهاي نا مهربان ، هواي تو را از ما گرفته اند .
تو كبوتر تمام بام هايي و دست هاي ما چه سنگ ها كه به سوي تو پرتاب نكرده اند ! در سنگ هاي ما چه دروغ ها كه پنهان نيست !
* * *
تاريخ به دنبال تو مي گردد . زمان در به در ، تو را مي جويد . مردم ، دسته دسته ، آواره ي كوي توأند و تو را نمي يابند .
و امروز مردم، دسته دسته ، تو را در جمكران مي جويند . غافل از اينكه تو در جمكران، زنداني نيستي .