|
من کشته ی اشک هستم
|
نام كربلا كه به گوش مي رسد ؛ دل مثل پرنده اي در قفس سينه ، بال بال مي زند و آهي بلند آرام بيرون مي ريزد .
براي همه كساني كه « عشق و آزادگي » برايشان مفهومي زنده و سيال و جوشان داشته باشد ؛ كربلا معروفترين اسمي است كه تمامي معني « عشق و آزادگي » را چون بوي گل مي پراكند .
شايد اگر همه پرده هاي تعلق و اعتبار– كه چون سنگي جان و دل آدمي را به بند كشيده – به كنار مي رفت و حقيقت او فاش و عريان مي شد ؛ انسان در مي يافت كه آنچه همه او را مي سازد « عشق و آزادگي » است . و شايد از همين روست كه بي آنكه بدانيم ، همه ما در « كربلا » و نام « كربلا » خود را و حقيقت خود را مي جوييم ، عشق را ، آزادگي را و نام مردي از همين قبيله را كه تماميت « عشق و آزادگي » را در ظهري داغ در ميانه ميداني به فراخي كل عالم نمودار ساخت .
اين ظهور ، راز ناگشوده اي بود كه حتي كروبيان نيز قادر به درك آن نشدند و از همين رو بود كه در صبحگاه آفرينش ، وقتي لب به شكوه گشودند و از در سؤال در آمدند بدانها خطاب رباني رسيد كه :
انّي اعلمُ ما لا تعلمون ؛
من چيزي را مي دانم كه شما نمي دانيد .
سوره ( 2 ) آيه 30 .
آنان در صورت « آدم » مي نگريستند و « داناي عالم » واقف بر سيرت آدم بود ؛ ور نه نمي فرمود : فتبارك الله احسن الخالقين .
سوره مؤمنون ( 23 ) آيه 14 .
كربلا ، نيمه گمشده و مغفول من است . نيمه گمشده من ، تو و او و شايد از همين روست كه همگان دل بدو مي سپارند و عزيزش مي دارند .
كربلا ، صحنه فراخي است كه يك بار و تنها براي يك بار از بدو خلقت تا ابد الاباد ، آدمي به تمامي و مبتني بر حقيقت خويش به ظهور رسيد و اين همان نيمه گمشده اي است كه در « من » و « ما » مجال ظهور نمي يابد . در زير لايه هاي خاكستر زمان مي ماند و گاه و بيگاه فرزندان آدمي را بي تاب مي كند و سر و دستش را به ميله هاي قفس مي كوبد .
ما براي ظهور در صحن كربلا آمده بوديم ، براي كربلايي شدن ، حسيني شدن و عشق و آزادگي .
هيهات كه پيش از اين ظهور ، در غيبت خويش مانديم . كربلا نديده و كربلايي نشده ، رفتيم .
راستش در خود نمي ديدم ديدار كربلا نصيبم شود چنانكه امروز « كربلايي شدن » را در خودم نمي بينم .
« كربلايي شدن » عين از خود رها شدن است ، عين كشته تير عشق شدن ، عين حيات و عين نيك سر انجامي .
و ميان ما و اين رهايي هيهات ! فاصله اي است از ملك تا ملكوت .
شايد تنها او كه كربلايي مي شود مي تواند ندا سر دهد كه :
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
و بي سر و دستار دست افشاني كند .
خدايا !
به حق كربلاييان ،
آتشي در خرمن ما زن و ما را كربلايي كن !
برگرفته از كتاب بخت خاك ، نوشته اسماعيل شفيعي سروستاني
به نام او كه تو را آفريد تا برايم بهترين باشي
يا بقيـــــــــة الله روحــــــــي فــــــداك
امروز براي ظهور او چه كرده ايم !!! ؟؟
انتظار به اميد آبي هاي وصال ، شرار شوقي كه شعله در خرمن نا اميدي مي زند و آئينه ي آدينه را شراري است هميشگي ، آنگاه كه شوق ديدار ، تاب انتظــــــار را از كف دل مي ربايد .
سلام بر تو اي سفينه ي نجات امت !
سلام بر تو اي چشمه جوشان حيات !
اي مولاي من و اي صاحب زمان !
هر جمعه تو را فرياد مي كنيم و هر روز جمعه را .
جمعه وعده گاه ما با توست ،
تو كه موعود زماني
و جمعه را بيشتراز همه مي شناسي ،
اي سبز ترين موعـــــود جمعــــه !!!
روزها و هفته هاي عمر ما به سر رسيد و ما در چشم به راهي تو پير شديم .
آري در غربت غريب غروب جمعه ،
دل منتظـــــــــــران ،
شتابان در سينه مي تپد و تمناي وصل دارد ، مي خواهد با مولا و مقتداي خود ندبه هاي دلتنگي بسرايد و بر ساحل گونه ها شبنم اشكي بكارد .
در اين ميان شميم عطـــــــر زيارات و ادعيه دريچه اي است به آسمان آبي انتظـــــــــار
و
انتظــــــــــــار فــــــرج ، خود فرجـــــــــــي است ، بر كارمـــــــان .