|
من کشته ی اشک هستم
|

رُوِيَ عَـــــــن ابا عبد الله الحسيــــــــن عليه السلام :
اقسام جهاد
«أَلْجِهادُ عَلى أَرْبَعَةِ أَوْجُه: فَجِهادانِ فَرْضٌ وَ جِهادُ سُنَّةٌ لا يُقامُ إِلاّ مَعَ فَرْض وَ جِهادٌ سُنَّةٌ، فَأَمّا أَحَدُ الْفَرْضَيْنِ فَجِهادُ الرَّجُلِ نَفْسَهُ عَنْ مَعاصِى اللّهِ وَ هُوَ مِنْ أَعْظَمِ الْجِهادِ، وَ مُجاهَدَةُ الَّذينَ مِنَ الكُفّارِ فَرْضٌ.
وَ أَمَّا الْجِهادُ الَّذى هُوَ سُنَّةٌ لا يُقامُ إِلاّ مَعَ فَرْض فَإِنَّ مُجاهَدَةَ الْعَدُوِّ فَرْضٌ عَلى جَميعِ الاُْمَّةِ لَوْ تَرَكُوا الْجِهادَ لاََتاهُمُ الْعَذابُ وَ هُوَ مِنْ عَذابِ الاُْمَّةِ وَ هُوَ سُنَّةٌ عَلَى الاِْمامِ، وَحَدُّهُ أَنْ يَأْتِىَ مَعَ الاُْمَّةِ فَيُجاهِدَهُمْ. وَ أَمَّا الْجِهادُ الَّذى هُوَ سُنَّةٌ فَكُلُّ سُنَّة أَقامَهُ الرَّجُلُ وَ جاهَدَ فى إِقامَتِها وَ بُلُوغِها وَ إِحْيائِها، فَالْعَمَلُ وَ السَّعْىُ فيها مِنْ أَفْضَلِ الاَْعْمالِ لاَِنـَّها إِحْياءُ سُنَّة وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُها وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها إِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْئًا.»
جهاد بر چهارگونه است: دوتاى آن فرض، و يكى سنّت كه جز با فرض برپاداشته نشود، و ديگر جهاد سنّت.
امّا آن دوتايى كه فرض است، يكى جهاد شخص با نفس خود در مقابل معصيتهاى الهى است، و آن بزرگترين جهاد است، و جهاد با كفّار كه هم مرز با شمايند فرض است.
و امّا جهادى كه سنّت است و جز با فرض برپا نشود، جهاد با دشمن است، و واجب است بر همه امّت، و اگر جهاد را ترك كنند عذاب بر آنان آيد و اين عذابى است كه از خود امّت است.
و چنين جهادى بر امام سنّت است و حدّ آن اين است كه امام با امّت به سراغ دشمن روند و با آنها جهاد كنند.
و امّا جهادى كه سنّت مطلق است عبارت از هر سنّتى است كه شخص آن را برپا مىدارد و در برپايى و اجرا و زنده كردن آن تلاش مى كند.
بنابراين، هر نوع كار و كوشش در اقامه آن از بهترين اعمال خواهد بود، زيرا كه آن زنده نمودنِ سنّت است و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است: «هر كه سنّت و روش نيكويى را به وجود آوَرَد پاداشش براى او خواهد بود و نيز ثواب هر كه تا روز قيامت بدان عمل كند، بدون آن كه از ثواب آنها هم چيزى كاسته شود.»

پيدايش روح انتقـــــــــــــــام
عبارت « و الوتر الموتور » نشان مي دهد كه ماجراي عاشورا يك امر شخصي و تاريخي نبوده است كه تمام شده باشد بلكه امري مربوط به همه جامعه انساني و همه زمانها است و انتقام سيد الشهداء با كشته شدن قاتلين حضرت گرفته نشده است . سخن از خون بدن حضرت نيست بلكه سخن از « خون خدا » است كه در وجود همه انسانها جريان دارد . سخن از حسين (ع) به عنوان شخص حقيقي نيست بلكه سخن از مظهر خدا و خليفه و نماينده او در روي زمين و يك شخصيت حقوقي است كه به همه مردم روي زمين تعلق دارد . حسين (ع) و همه اهل بيت عليهم السلام همان روح و نفخه خداوند هستند كه در وجود همه انسانها دميده شده است .
« و نفخت فيه من روحي ؛ از روح خودم در آن دميدم » سوره حجر ، آيه 29 – سوره سجده ، آيه 9 – سوره ص ، آيه 72 .
همه انسانها در درون خود پرتوي از امام حسين (ع) و نيز ساير اهل بيت عليهم السلام را دارند .
به قول مرحوم ميرزا اسماعيل دولابي ( رحمه الله عليه ) :
« فرمود : همه زمينها كربلا و همه روزها عاشـــورا است ولي نفرمود همه شما امام حسينيد . گذاشت خودتان درك كنيد ... پس بگرد و در خودت امام حسين را پيدا كن » .
مصباح الهـــــــدي ، ص 300 .
به همين علت است كه در زيارت عاشورا از خداوند مي خواهيم كه انتقام خون خودمان را همراه حضرت مهدي (عج) روزيمان كند و چنين عرض مي كنيم :
« فاسئل الله الذي اكرم مقامك و اكرمني بك ان يرزقني طلب ثاري مع امام هدي ظاهر ناطق بالحق منكم » .
انتقام حسين (ع) به كشتن شمر و هم دستان شمر نيست بلكه به ريشه كن كردن ظلم از سراسر جهان و نابود كردن طاغوتها و يزيديان زمان است . اينكه گفته اند كل يوم عاشــــورا و كلّ ارض كربلا يعني ما هميشه حسين (ع) را داريم . اگر ما خودسازي كرده باشيم مثل حسين (ع) و با روح حسيني عمل كنيم ، ملحق به حسين (ع) هستيم . اگر سفارش به عزاداري حسين (ع) شده است ، بدين معناست كه امكان ظهور « حسين » ها در تمام زمانها وجود دارد . يعني كساني كه مثل حسين (ع) عمل كنند و اين جز با سنخيت و برخورداري از روح حسيني امكانپذير نيست .
انتقام حسين (ع) يعني بازگرداندن خون خدا در رگهاي جامعه ، يعني قرار گرفتن خليفه خدا در راس حاكميت جامعه جهاني . به همين علت هم انتقام بايد همراه امام زمان (ع) و به دست او انجام گيرد . وظيفه ما مقدمه سازي ظهور و برداشتن موانع ظهور براي همراهي با حضرت با حضرت در عمليات انتقام است كه جز با داشتن « روح انتقام » انجام اين وظيفه ممكن نيست . دعا و شعار ما در اين مرحله اين است كه بگوييم :
« اعظم الله اجورنا و اجوركم بمصابنا بالحسين ؛ خداوند اجر ما و شما را در مصيبتمان براي حسين عليه السلام عظيم كند » .
دعا و شعار ما در اين مرحله اين است :
« جعلنا و اياكم من الطالبين بثاره مع وليه المهدي من آل محمد ؛ خداوند ما و شما را از انتقام گيرندگان حسين همراه ولي خودش مهدي از آل محمد (ص) قرار دهد » . پس وظيفه اصلي شيعه و شعار اصولي او در برخورد با مصيبت اعظم همراهي با منتقم اصلي در عمليات انتقام است كه بايد تحقق يابد .
نمي توان به امام زمان (ع) گفت كه : ما در مصيبت عظيم همراه تو براي جدّ غريبت گريه مي كنيم ولي در مصيبت اعظم از همراهي تو براي انتقام و بازگرداندن « خون خدا » به پيكر جامعه معذور و معاف هستيم ، آنچه كه حضرت در اين مرحله از ما مي خواهد شركت در عمليات انتقام است نه صرف گريه و عزاداري .
از آنچه كه درباره انتقام و روح انتقام گفته شد ، به خوبي روشن مي شود كه رسيدن به روح انتقام و داشتن چنين روحي يك مقام و يك مرتبه بسيار بالا و ارزشمند است . زيرا اگر كسي داراي چنين روحي شود ، به معناي آنست كه فرزند حقيقي اهل بيت عليهم السلام است و ولي دم آنها است كه گرفتن انتقامشان بر او واجب شده است ، يقين پيدا كرده است و عضو حقيقي حزب امام حسين (ع) و خانواده اهل بيت عليهم السلام شده است به شرط اينكه صرفاً به داشتن روح انتقام اكتفا نكند ، بلكه به مقتضاي آن عمل كند به عبارت ديگر انتقام خود را عملي كند و وارد مرحله عمليات انتقام يا مرتبه پنجم عزاداري شود .
برگرفته شده از كتاب عزادار حقيقي نوشته محمد شجاعي

رحلت پيامبر اكرم (ص) آغاز تحولى ژرف در جامعه اسلامى به شمار مىرود. تحولى كه در اندك زمانى پس از رحلتبنيانگذار آن، برخى از نزديكترين افراد به آن حضرت به شيوهاى اسفناك قربانى شدند. براستى چرا جامعهاى كه اساس و حيثيت و ويتخويش را از اسلام يافته بود بر چنين واقعه هولناكى لب فرو بسته و شريك جرمى بزرگ در تاريخ بشريتشد؟
دنيازدگى و روى آورى به زندگى بىدغدغه همراه با آسايش، تعبيرهاى ناصواب و غير صحيح از دين و سنت، فضاى موسوم و تبليغاتى و در پى آن فشار و اختناق سياسى پيش آمده پس از رسول گرامى اسلام، بدنمايى حركت امام حسين (ع) از سوى دشمنان، به همراهى جهل و ناآگاهى سياسى و اجتماعى مسلمانان، واقعيات جامعه آن روز بود كه زمينهساز كشتار بىسابقه در تاريخ اسلام گرديد.
واقعه عاشورا در تاريخ اسلام از وقايع بىنظير و بس اسفناك است. هر انسانى كه آشنايى اندك با اسلام و تاريخ آن داشته باشد به عاشورا به ديده شگفت مىنگرد و براى او جاى اين پرسش است كه چگونه در جامعه اسلامى، جامعهاى كه اساس و حيثيت و ويتخويش را از اسلام يافته است در اندك زمانى پس از رحلتبنيان گذار آن، برخى از نزديكترين فرد به آن خاندان را به بدترين شيوه به جدال بخواند و قربانى كند و سرگذشتى بيافريند كه به تعبير ابن طقطقى «به علت ناگوارى و هولناكى آن دوست نمىدارم سخن را در پيرامونش طولانى كنم، زيرا در اسلام كارى زشتتر از آن به وقوع نپيوسته است. گرچه كشته شدن اميرالمؤمنين مصيبتبسيار بزرگى به شمار مىآمد، ليكن سرگذشتحسين چندان كشتار فجيع و مثله و اسارت در برداشت كه از شنيدن آن پوستبدن انسان به لرزه مىافتد، لذا از پرداختن به سخن در باره اين سرگذشتبه شهرتش اكتفا مىكنم، زيرا كه مشهورترين مصيبت است. خداوند هر كسى را كه در آن دست داشته و بدان فرمان داده و به چيزى از آن خشنود بوده است لعنت كند و هيچگونه كار خير و توبهاى را از او نپذيرد و او را از جمله «الاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا قرار دهد.»
اين پرسش اساسى از ديرباز مطرح بود و هر چند گذر زمان اندكى از ابهام آن را برطرف ساخته و پاسخى داده است اما همچنان پاسخى درخور به آن ضرورى مىنمايد. به راستى چه تحولى در جامعه اسلامى روى داد. كه آمادگى پذيرش چنين فاجعهاى را يافته بود؟ مردم آن زمان كه هنوز ياد و خاطره گذشته نه چندان دور در اذهانشان بود و ديده يا شنيده بودند كه پيامبر (ص) سخنانى را در باره امام حسين (ع) ، خاندان ابوسفيان، ارزشهاى والاى انسانى ، حرمت قتل، حساب و كتاب و...داشته، چگونه در مقابل آنچه پيش روى بود دستبر دست نهادند و شريك جرمى بزرگ در تاريخ بشريتشدند؟
چرا عليه آنان كه چنين ظلمى عظيم به پاداشتند به اعتراض بر نخاستند، چه تغييرات و دگرگونيهايى در دنياى آن زمان پيش آمد كه خليفه مسلمين! براى تحكيم موقعيتخويش دستبه كشتار خاندانى زد كه در تفكر دينى مردم مىبايستى جايگاه والايى داشته باشند؟ چرا آنان كه به چشم خويش ديده بودند كه پيامبر (ص) ، حسين (ع) را بر زانوان خويش مىنشاند و بر لبانش بوسه مىزد، و هم اكنون بر آن لبان تازيانه زده مىشود، جز انگشتشمارى، دهان نگشوده و اعتراض نكردند و چرا آنها كه به گوش خويش شنيده بودند كه پيامبر مىفرمود: ان الحسن و الحسين سيد اشباب اهل الجنة، قتل عام حسين و يارانش را ديدند و شنيدند اما سكوت كرده و لب فرو بستند؟ و هزارها چراى ديگر.
آيا آنچه پيش آمد امرى غافلگيرانه بود؟ آيا اين رويداد دستساخت فردى يا عدهاى كمشمار بود؟ آيا عوامل پيدايى آن امرى زود هنگام و دفعى بود؟ و...اين پرسشها براى اهل دين و تحقيق هر لحظه پيش مىآيد.
دراين نوشتار بر آنيم كه تحولات پيش آمده در جامعه اسلامى را كه زمينه ساز فاجعه عاشورا شد، به اختصار بيان داريم و نشان دهيم كه در آن زمان جامعه داراى چه ويژگيهايى بوده است؟ پيش از ورود به بحث نكاتى را به صورت گذرا اشاره مىكنيم تا بهتر بتوانيم تصوير آن زمان را ارائه كنيم.
خورشيد همواره در چشمان مادرانى طلوع مىكند كه به دور دستها خيره شدهاند و براى فرداها مردان و زنانى مىپرورانند تا در زمين، اين امانت الهى، جانشينى آسمانى باشند.
دامان تربيت مادران مهد پرورش انسانهاى پاك و خدايى است و ما با نگاهى درسآموز از زندگانى اين مادران توشه معرفتبرمىچينيم.
يكى از مادران برجسته تاريخ «امالبنين، فاطمه كلابيه» است كه زندگى او مالامال از عشق به ولايت و امامتبوده و در تربيت فرزندان دلير و شجاع و با ادب چون عباس بنعلى(ع) بسيار موفق بوده است.
تولد و رشد او در خاندان با اصالت و شجاع، صفات و ويژگيهاى فردى اين بانو و صبر و بردبارى در خانه امامت و تربيت فرزندانى كه همگى پيرو امام خويش بوده و تا آخرين لحظات زندگى خويش دست از ولايت نكشيدهاند و پيامرسانى و مبارزه سياسى اين بانوى كريمه همه و همه نشان از مجد و عظمت وى دارد.
اينك پژوهشى كوتاه در زندگى اين پاك بانوى عرب داريم تا از زلال صفات او قطرهاى معرفتيابيم و خويش را در مسير كمال قرار دهيم.


زيارت ناحيه
زيارتنامهها داراى سطوح معرفتى مختلف بوده، از حيث ژرفايى و عمق مطالب با يكديگر متفاوت هستند . از زاويه محتواشناسى و زيبايى واژگان، در بين زيارات موجود «زيارت ناحيه» از جمله متون دلانگيز و ژرفى به شمار مىرود كه منتسب به ناحيه امام عصرعليه السلام مىباشد . علامه مجلسى اين زيارت را - با اندك تفاوتهايى - از شيخ مفيد، سيد مرتضى و محمد بن المشهدى صاحب المزار الكبير نقل مىكند و پس از سخن مولف المزار الكبير مبنى بر خروج اين زيارت از ناحيه مقدسه امام آخر مىنويسد: «والاظهر ان هذه الزيارة منقولة مروية; روشن است كه اين زيارت دارنده سند روايتى از امام معصوم است .»
در هر حال آنچه در اين نوشتار در پى آن خواهيم بود گذرى بر اين گنج معنوى و بازشناسى سيماى فردى سيد الشهدا در اين زيارت گرانقدر است .

به حُسن خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد
ترا در اين سخن، انكار كارما نرسد
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمدهاند
كسى به حُسن و ملاحت، به يارما نرسد
هزار نقد به بازار كائنات آرند
يكى به سكّه صاحب عيار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كِلْك صُنع و يكى
به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد
بسوخت «حافظ» و ترسم كه شرح قصّه او
به سمع پادشه كامكار ما نرسد
زيبايى هاى صفاتش دلربا و روحنواز است و نگاه و رفتارش ظهور آيات حقّ، و مكارم اخلاقش تجلّىبخش فلسفه بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم است كه فرمود: «بعثتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَخْلاقِ»عصمت و قداست او در آيه تطهير با جلوهاى پرفروغ انعكاس يافته و برعشق الهى و ايثار او كريمه «ويطعمون الطعام على حُبّه»شاهد و گواه است. زيبايى و جمال روح و اعتدال جسمانىاش با نام حسين عليهالسلام شكوهى افزون يافته است؛ زيرا كه «حسين» يعنى زيبايى و براساس روايت، نامى است كه خداوند آن را برايش برگزيده است. او چنان است كه خود فرمود:
سَبَقْتُ العالمين الى المعالى؛ بحُسنِ خليقةٍ و علوّ همّة و لاح بحكمتى نورالهدى فى ليالٍ فى الضلالة مُدْلَهِمَّة يُريد الجاهدون ليُطْفئوه و يأبى اللّه الاّ ان يُتمَّه
با اخلاق نيك و همت بلند، از همه جهانيان به قلّههاى فضيلت پيشى گرفتم و با حكمت من، نور هدايت در شبهاى تاريك و ديجور گمراهى درخشيد. منكران مىخواهند اين نور را خاموش كنند؛ ولى خداوند نخواسته كه اين نور خاموش شود.
اكنون جلوههاى آيات الهى را در چهره پرفروغش مرور مىنماييم و نظارهگر پرتوى از شكوهمندى زيبايىهاى اخلاقىاش مىگرديم.

در زندگى پرفراز و نشيب امام زينالعابدين عليه السلام نكات بسيار مهمى براى بحث و بررسى وجود دارد. در اينجا گوشهاى از نقش احياگر سيدالساجدين حضرت امام زينالعابدين عليه السلام را از كربلا تا شهادت در چند محور به صورت گذرا مورد بررسى قرار مىدهيم
1 - بيمارى امام سجاد عليه السلام
2 - نقش آن حضرت در زنده نگهداشتن قيام عاشورا
3 - حضور ايشان در جمع اسراى اهل بيت عليهم السلام
4 - خطبههاى حضرت سجاد از كربلا تا مدينه
5 - شهادت آن امام همام
باران اشك از چشمان سكينه
حضرت سكينه از صلب خورشيدى چون امام حسينعليه السلام و دامن ستارهاى چون رباب - دختر امرىالقيس - به دنيا آمد .
چند سال از آغازين بهار زندگىاش نمىگذشت كه طوفانى خوفناك در سرزمين كربلا پديد آمد . او تا آن هنگام، چون فرشتهاى آسمانى در ميان كسان خويش زندگى مىكرد .
گرچه او دخترى بود مثل همه دخترها; ولى نقش ثمربخشش در تداوم انقلاب پدر، او را سرمشق دختران جهان ساخت . سرمشق آنهايى كه در بحبوحه حوادث ناگوار، آزادى و آزادگى را پيشه خويش مىسازند و در زير درفش ولايت، ثابت قدم مىمانند و با حفظ عفت و وقار خويش، از حريم «ولايت» و «ديانت» پاسدارى مىكنند .
كمتر تاريخ نگارى است كه بعد از بيان جزئيات زندگى پرافتخار امام حسينعليه السلام به فرازهايى از سخنان و سرودههاى حضرت سكينه نپرداخته باشد . آنچه پيش روى شماست، گزيده از جملات آن بانوى دردمند است كه در هنگامه حماسه و خون كربلا، و اشك و صبر شام، ايراد نموده است .

بابا، من دخترى سه سالهام
بابا هنوز
كنار خيمه نشستهام تا كه آبم دهى
نگاهم كن
گلويم خشكيده
نمىخواهم، پدر
نمك بر زخمهاى دلتبريزم
مونس جانم
پدر! رهايم مكن
بيا و اشك چشمهايم را پاك كن
بابا!
من نيز، آب نمىخورم
اى همدم تنهايى و بىكسىام
بيا، حديثخستگىهاى سفر برايتبگويم
كاروانى آواره
قصه سيلى به صورت، يتيمى و اسيرى
قصه تازيانه
بيابانهاى سوزان
شترهاى برهنه
خار مغيلان و پاهاى برهنه و پر آبله
من نيز همراه غزالان حرم، اسير پنجه گرگان آدمخواره بودهام
بابا!
سجادهات را پهن كردم و بر رويش به اقامه نماز ايستادم
به انتظار كه
به دور شمع وجودت بگردم
همه آرزو و تمنايم بيايى، اما
دشمنت آمد و سيلىام زد
اين ابى؟! اين ابى؟!
كجاستبابايم؟!
عمه! بابايم چه شد؟!
عمه! چه كسى رگهاى گلوى بابايم را جدا نمود؟!
بابا جان!
چه كسى مرا در كودكى يتيم و اسير كرده
من رقيـــــــــــهام


مفروض اين نوشتار اين است: «قيام امام حسين عليهالسلام بر پيروزى انقلاب اسلامى تأثير گذاشته است.» چنانكه در كلامِ امام خمينى قدسسره آمده است كه «انقلاب اسلامى ايران، پرتوى از عاشورا... است.» بنابراين، در اين مقاله، تلاشى براى اثبات تأثيرپذيرى انقلاب اسلامى از قيام امام حسين عليهالسلام صورت نمىگيرد؛ بلكه مقاله حاضر به دنبال نشان دادن ابعاد تأثير عاشورا بر وقوع انقلاب اسلامى است. از اينرو، سؤال اصلى اين مقاله عبارتاست از: «ابعاد تأثيرپذيرى انقلاب اسلامى از قيام امام حسين عليهالسلام چيست؟» در بيست و چهارمين بهار پيروزى شكوهمند انقلاب اسلامى، اينك نيمنگاهى به ابعاد تأثيرپذيرى انقلاب اسلامى از نهضت خونين عاشورا مىاندازيم.
در پاسخ به سؤال مزبور، به بررسى تأثير قيام امام حسين عليهالسلام بر عوامل اصلى پيروزى انقلاب اسلامى، يعنى مكتب اسلام، رهبرى امام خمينى قدسسره و حضور مردم مىنشينيم. انتخاب اين عوامل به آن دليل است كه اغلب نوشتهها و گفتههاى مربوط به انقلاب اسلامى، اين سه عامل را علل اصلى پيروزى انقلاب اسلامى مىدانند. به عنوان مثال:
الف. «عامل اصلى كه موجب بروز و پيروزى انقلاب اسلامى گرديده است، عامل اسلامزدايى شاه بوده است... مسلما غير از اين عامل، نبايدعاملوحدتبخشوحركتآفرينرهبرىدينى و مرجعيتوالامقامىنظيرامامخمينىرابه باد فراموشى سپرد.»
ب. «امام به عنوان وصل ميان مردم و اسلام، با درس از نهضت عاشورا، محتواى سياسى ـ انقلابى را بدان باز گرداند. [بنابراين]... مكتب اسلام، رهبرى امام و حضور مردم، سه عامل اصلى محدثه انقلاب به حساب مىآيند.»


عزت و سربلندى از صفات انسانهاى بزرگ، با شخصيت و آزاده استو خوارى از رذايل اخلاقى و صفات ناپسند انسانى به شمار مىآيد.
تعاليم اسلام همگى در جهت عزت بخشيدن به انسان و رهايى ساختنوى از دل بستن به امورى است كه با مقام شامخ انسانيتسازگارنيست. اسلام انسان را از عبادت، خشوع و هرگونه سرسپردگى بهمعبودهاى دروغين كه با عزت انسان سازگار نيست. رهانيده استو از او مىخواهد جز در مقابل خدا در برابر هيچ كس سرتسليم فرودنياورد و فقط خداوند در نظر او بزرگ و با عظمتباشد.
هرچند همه رهبران الهى از همه صفات كمال به طور كاملبرخوردارند و در همه ابعاد كاملند; ولى اختلاف موقعيتها سبب شدتا يكى از ابعاد شخصيت انسانى در هريك از آن بزرگواران به طوركامل تجلى يابد و آن امام به عنوان اسوه و مظهر آن صفت مطرحگردد. براى مثال زمينه بروز شجاعت در حضرت على(ع)بيش از سايرامامان(عليهم السلام )به وجود آمد. بدين سبب، آن امام(ع)مظهركامل اين صفتبه شمار مىآيد. زمينه بروز عزت، سربلندى و آزادگىدر امام حسين(ع)بيش از ديگر امامان(عليهم السلام) بروز كرد، بهگونهاى كه آن حضرت «سرور آزادگان جهان» لقب گرفته است. آنحضرت حتى در دشوارترين موقعيتها حاضر نشد در مقابل دشمنسرتسليم فرودآورد و براى حفظ جان خويش كمترين نرمشى كهبرخاسته از ذلتباشد. نشان دهد. حماسه عاشورا سراسر آزادى،آزادگى، عزت، مردانگى و سربلندى است.
اعمال و سخنان سالار شهيدان(ع)سرمشق تمامى آزادگان جهان درهمه زمانهاست. آن حضرت مىفرمايد: «من مرگ(در راه خدا)را جزشهادت و زندگى با ستمگران را جز ذلت و فرومايگى نمىدانم.» ونيز مىفرمايد: «مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلتبهتراست.»
سرورآزادگان جهان در پاسخ گروهى كه او را از رفتن به كربلانهى مىكردند، اين اشعار را خواند:
«من به كربلا خواهم رفت، مرگ برجوانمرد ننگ نيست...»
يكى از رجزهاى آن امام در عاشورا چنين است: «مرگ بهتر ازننگ و عار است و ننگ بهتر از داخل شدن در آتش است...»
وقتى شب تاسوعا براى آخرين بار تسليم و بيعتيا جنگ و شهادتبه او عرضه شد، پاسخ داد: «به خدا سوگند نه هرگز دست ذلتبهشما مىدهم و نه مثل بردگان فرار مىكنم.» و نيز در روز عاشورافرمود: «زنازاده فرزند زنازاده مرا به انجام دادن يكى از دوكار مجبور كرده، شمشير و كشته شدن يا ذلت، ذلت از ما خانوادهبسيار دور است. خداوند و پيامبرش(ص) و مومنان و دامنهاى پاكى كهدر آنها پرورش يافتهايم، آن را براى ما نمىپسندند.
آن حضرت در واپسين لحظات زندگى انسانها را به آزادگى دعوتكرد و فرمود: «اگر دين نداريد و از معاد نمىترسيد، در دنياىخود آزادمرد و جوانمرد باشيد.»


امر به معروف در نهضت حسينى عليه السلام
زائر در سفر معنوى زيارت به ديدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منكر مىرود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را يادآور مىشود. از اين مقال به نمونههايى از «معروفگرايى» و «منكرستيزى» از درسهاى «مكتب زيارت» آشنا مىشويم.
امام حسين(ع) در بيان هدف خودش از نهضت الهى و عظيم عاشورا از امر به معروف و نهى از منكر ياد مىكند و مىفرمايد: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر: من بدين هدف (از مدينه) بيرون آمدم كه امت جد خويش را اصلاح نمايم و تصميم دارم امر به معروف و نهى از منكر كنم.
جهت معرفى امر به معروف و نهى از منكر به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم.
الف) نهى از همكارى با ستمگران
1. امام صادق(ع) به يكى از شيعيان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انك تعامل «ابا ايوب» و «ابا الربيع» فما حالك اذا نودى بك فى اعوان الظلمة: به من اينگونه خبر رسيده كه با «ابى ايوب» و «ابا الربيع» همكارى مىكنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قيامت در رديف همكاران ظالمان صدا بزنند.
چون «عذافر» چهره در هم كشيد.
حضرت فرمود: من تو را به چيزى ترساندم كه خداوند مرا به او ترسانده است.
ب. صفوان جمال از ياوران و اصحاب امام موسى بنجعفر(عليهماالسلام) شترهاى خويش را به هارون اجاره مىدهد و پس از اينكه خدمتحضرت مىرسد با اين كلمات مورد عتاب قرار مىگيرد كه «كل شىء منك حسن جميل ما خلا شيئا واحدا» همه كارهاى تو نيكوست مگر يكى از آنها. از حضرت مىپرسد: فدايتشوم، كداميك از كارها؟ امام مىفرمايد: كرايه دادن شترهايتبه هارونالرشيد! عرضه مىدارد به خدا قسم كه من فقط آنها را براى رفتن او به مكه دادهام بدون اينكه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مىفرمايد: آيا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت كرايه شترانت زنده بمانند؟ مىگويد: بلى! امام مىفرمايد: «من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان وروده على النار» هر كس زنده بودن آنها را دوستبدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمايش امام(ع) بود كه صفوان به بهانه اينكه پير شده است و توان اداره شتران خويش را ندارد تمامى آنها رافروخت.
ج - نهى از منكر در كاخ خليفه ستمگر عباسى
نزد متوكل خليفه عباسى از امام على النقى(ع) سعايت كردند كه قصد شورش عليه حكومت تو را دارد. از اين رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بياورند. متوكل چون امام را ديد احترام كرد و آن حضرت را در كنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف كرد! حضرت سوگند ياد كرد كه گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معاف دار. او دستبرداشت و گفتشعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهرهاى ندارم. متوكل گفت: چارهاى از آن نيست. امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله كوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مىكردند ولى قلهها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى امن به زير كشيده شدند و در گودالها و گورها جايشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنكه به خاك سپرده شدند فريادگرى فرياد برآورد كجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ كجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پردهها مىآويختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهرهها با هم مىستيزند. آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شدهاند. چهخانههايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كنند ولى سرانجام پس از مدتى اين خانهها و خانوادهها را ترك گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخايرى انبار كردند ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانهها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند.
متوكل از شنيدن اين اشعار گريستبه اندازهاى كه از اشك چشمش ريش تر شد و جام شراب را بر زمين زد و بساط عياشى و هرزگىاش برچيده شد.


عزت، كرامت، شرافت و متانت، گلواژههايى هستند كه به انسان روحيه صلابت، مقاومت و شكست ناپذيرى مىبخشند و انسان را در مسير اعتلا و تعالى روح مدد مىرسانند و او را از حضيض پستى و زبونى به اوج شوكت و سربلندى رهنمون مىسازند . در پرتو همين مفاهيم عالى، انسان به گونهاى تربيت مىشود كه در برابر حوادث و رخدادهاى روزگار، تن به ذلت و خوارى نمىدهد .
انسان عزت خواه و كرامت طلب، بايد عزت و سربلندى را از پايگاه اصلىاش; يعنى خداوند جستجو كند; چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
«من كان يريد العزة فلله العزة جميعا» ; «هر كس عزت مىخواهد، همه عزت از آن خداست .»
خداوند چنين عزت و كرامتى را به دوستدارانش مىبخشد و آنان را ارجمند و سترگ مىسازد .
خداى عزيز مىفرمايد:
«ولله العزة ولرسوله وللمؤمنين; «و عزت از آن خدا، پيامبر او و مؤمنان است .»
امام حسين عليه السلام در همين راستا در دعاى عرفه مىگويند:
«يا من خص نفسه بالسمو والرفعة، فاولياؤه بعزه يعتزون; اى آنكه ذات خود را به علو مقام و رفعت مخصوص گردانيد، پس دوستدارانش به عزت او عزيز مىشوند .»
اگر عزت و رفعت از ناحيه غير خدا طلب شود، عزت صرفا ظاهرى و دروغين خواهد بود و طبق فرمايش حضرت على عليه السلام، انسان را به سوى هلاكتسوق مىدهد:
«من اعتز بغيرالله اهلكه العز; هر كه عزت را از غير خدا طلب كند، آن عزت او را هلاك گرداند .»
استاد شهيد، مرتضى مطهرى رحمه الله در اينباره مىفرمايد:
«در گفتارهاى اقبال لاهورى خواندم كه موسولينى گفته است: انسان بايد آهن داشته باشد تا نان داشته باشد; يعنى اگر مىخواهى نان داشته باشى، زور داشته باش . ولى اقبال مىگويد: اين حرف درست نيست . اگر مىخواهى نان داشته باشى، آهن باش، نمىگويد آهن داشته باش; بلكه آهن باش; يعنى شخصيت تو شخصيتى محكم به صلابت آهن باشد . مىگويد شخصيت داشته باش . چرا به زور متوسل مىشوى؟ چرا به اسلحه متوسل مىشوى؟ بگو اگر مىخواهى هر چه داشته باشى، خودت آهن باش، خودت فولاد باش، خودت شخصيت داشته باش، خودت با صلابتباش، خودت منش داشته باش .»
پس از شناخت عزت و خاستگاه واقعى آن، و بعد از بيان اينكه عزت و كرامت اولياى الهى از ناحيه خدا تامين مىشود و شاخصه و جاودانگى آن به خاطر انتساب به خداست، به بيان دو برهه مهم از زمان كه عزت و شرافت انسان به اوج و بالندگى خويش رسيده و خواهد رسيد، مىپردازيم .
الف) عزت و اقتــدار حسينـــــــــــى
ب) عزت و اقتــدار مهــــــــــــــــــدوى


پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم: «مكتوب عن يمين العرش ان الحسين مصباح الهدى و سفينةالنجاة»
كربلا در سينهاش پنهان هزاران راز دارد
همره هر موج خونش، گوهرى ممتاز دارد
عبارت حماسه و شور حسينى، به طور مكرر در ميان مردم ما به كار رفته است و تحقق آن، كه مربوط به جنبه عاطفى و احساسى «عاشقان حسينى» است تاثيرات فراوان داشته و شايد از كمترين عامل مؤثر (شور و احساسات) بيشترين تاثير (ايجاد و حفظ ايمان و افزايش آن) را داشتهايم .
مگر نه اين است كه دين انبوهى از مردم ما در ايام محرم و يا عاشورا زنده يا زندهتر مىشود و باعثحفظ و افزايش ايمان آنها است .
آيا اين واقعيت تاريخى كه جرقه و شروع انقلاب و اعلان برائت از حكومت ظلم و فساد شاهنشاهى از محرم 41 شروع شد، قابل انكار است؟ و يا اين كه مؤثرترين و پيروزمندترين عملياتهاى نظامى در دوران جنگ هشتساله با سينه زنىها و رمز ياحسينعليه السلام و شروع شده است . . . و اين كه تاثير گذارى فراوان و نهفته و قابل هدايت و جهت دهى (تاكيد بر شعور حسينى) موجب شد كه سياست دشمنان دين بركم رنگ و بىمحتوا كردن و در برخى مواقع، برنابودى شور و حماسه و عزادارى سالار شهيدان دچار شكستشود .
حال از خود مىپرسيم: وقتى اين واقعيت (حماسه حسينى) كه نه تمام دين و بلكه جزئى اندك از دين است، مىتواند تاثيرى چنين شگرف در زندگى فردى و اجتماعى بگذارد; «شعور حسينى» كه مجموعهاى از اعتقادات راستين و حقيقى و رفتارهاى فردى و اجتماعى مناسب با آن افكار است، چه تاثيرى بس شگرفتر و مؤثرتر در حوزه زندگى خواهد گذاشت؟ و چگونه خواهد توانست دوستان را هدايت و دشمنان را نا اميد گرداند؟
شعور حسينى به عنوان مدينه فاضله دينى و شيعى، عبارت است از مجموعهاى از افكار و اعتقادات و رفتارهاى فردى و اجتماعى هماهنگ و برخاسته از منشا «عصمتحسينى» كه موجب بروز فرهنگ ناب محمدى و مهدوى و شيعى مىشود . اگر شعور حسينى به معناى درك و فهم و الگوپذيرى از زندگى فكرى و رفتارى سيدالشهداء حسين بن علىعليهما السلام به عنوان موجودى زنده و پيش برنده به جامعه رخ بنمايد، هر روز «عاشورا» و هرجا «كربلاست» و بهشت در دنيا تحقق خواهد يافت; چرا كه كربلا پارهاى از بهشت است .


حضرت ابا عبدا الله در شب عاشورا به حضرت ابوالفضل فرمودند :
«بازگرد و يك امشب در كار حرب مهلت طلب. باشد كه با خداى خويش سخن گويم و همه شب نماز گزارم و مغفرت جويم. و خداى سبحانه داند كه نماز را بسى دوست دارم و به خواندن كتاب او و بسيارى دعا و طلب مغفرت نيازمند باشم.
عباس بازگشت و باقى آن روز و تمام آن شب را زينهار گرفت.
شبانگاه، امام همه ياران را بخواند و در ميان ايشان بايستاد و بر خداى سبحانه ثنا گفت و بر رسول درود فرستاد، آنگاه فرمود: «فانى لااعلم اصحابااوفى و لا خيرامن اصحابى ...»
براستى، اصحابى ندانم وفادارتر و نيكوتر از اصحاب خويش و خاندانى نيكوكارتر و حقگزارتر از خاندان خويش. خداى سبحانه به جاى من، همگان را پاداش نيكو دهاد و براستى كه از اين گروه روزى گمان همى برم و همه شما را جواز همىدهم. همگان در روايى باز رويد، كه بر شما از جانب من گناهى و ذمتى نخواهدبود. اين استشب، كه همگى را فرو گرفته فاتخذوه جملا.
ياران و خويشان جمله به پاى خواستند كه: ما پس از تو، هستى نخواهيم و خداى، ما را آن روز ننمايد!
آنگاه روى جانب بنىعقيل كرد و گفت: اذيت مسلم، شما را بس بود، جانب مدينه رويد، كه شما را جواز بود. جمله برادران و برادرزادگان و پسران او و پسران عبدالله جعفر و ساير خويشاوند او گفتند:
سبحانالله!مردم چه گويند و ما خود چه خواهيم گفت؟ كه آقا و مولاى خويش بگذاشتيم و بر عموزادگان خويش غيرت نياورديم و آنها را با سيف و سنان خويش يارى نداديم؟!
لاوالله!هرگز چنين كارى نكنيم و البته اين عار نخريم و در خدمت ركاب تو، جان و مال خويش ببازيم و برآنچه خداى سبحانه نخواهد، رضا دهيم.
مسلم بن عوسجه برخاست و گفت:
چگونه تو را باز گذاريم و در اهمال حقوق تو خداى سبحانه را چه عذر بريم؟ لاوالله!
تا نيزه خويش در سينههاى ايشان فرو نكنيم و تا قائمه شمشير بر دست داريم، شمشير زنيم و اگر با من سليحى بر حرب اين گروه نباشد كه بدان جنگ جويم، سنگ بديشان در اندازم و تو را وانگذارم، تا خداى تعالى باز داند كه در حق تو غيبت رسول را پاس داشتيم. و به خداى سوگند، اگر دانم كشته شوم و زنده گردم و سوخته شوم، بدان حالت كه زنده باشم و خاكستر من بپراكنند و اين كار، هفتاد نوبتبر من آيد،از تو جدايى نگزينم، تا در ركاب تو جان ببازم. و چگونه جان نبازم، كه دانم بيش از نوبتى كشته نشوم!
زهير بنقين برخاست و گفت:
به خداى، همى خواهم كشته شوم و بخيزم و كشته شوم و بخيزم و همچنين، تا هزاران نوبت و خداى سبحانه، اين زيان از تو و خاندان تو بردارد.
ديگران هم بر اين نسق سخن راندند.
آنگاه فرمود تا خيمهها نزديك كنند و طنابها در هم كشند و تمام آن شب را به عبادت خداى سبحانه و خضوع و خشوع و تضرع و ابتهال، بگذارد .

آن روز كه جان خود فدا مىكرديم با خون به حسين، اقتدا مىكرديم چون منطق ما منطق عاشورا بود با نفى (خود) اثبات (خدا) مىكرديم امروز هم همين منطق را داريم آنچه نبايد به چشم آيد و مطرح باشد، «خود» است. آنچه بايد حاكم و خطدهنده و ارزشآفرين باشد، «خدا»است.
اگر جنگيديم، دستور دين بود، اگر دست از جنگ كشيديم، فرماندين را اطاعت كرديم.
جنگ و صلح ما، نه به خواهش دل، نه به خواست «خود» بلكه طبقحكم خدا و فتواى فقيه و تكليف شرعى است. اگر به اين پايبند ومتعهد باشيم، در حال عبادت و بندگى هستيم، چه در خانه باشيم وچه در سنگر، چه تير اندازيم يا سنگر بسازيم، چه درس بخوانيم چهآموزش نظامى بدهيم، چه در دوران صلح و شرايط عادى براى تامين«معاش»، تلاش كنيم، چه هنگام نماز هستى خود را در راه اسلام وانقلاب، «فدا» كنيم.
«خدا پرست»، كسى است كه در هرجا و هر حال و شرايط، «امرخدا» را گردن نهد و از خودخواهى و خودپسندى و خودپرستىرها باشد.
كسى در اثبات خدا موفق است كه «خود» را نفى كند يعنى: فرماناز «دين» بگيرد، نه از «دل» راه را بر مبناى «عقل»بپيمايد، نه هوس!...
اين، همان فرهنگ كربلا و منطق عاشوراست. البته خط اماممجتبى عليه السلام هم خط سيد الشهدا است، و خط اين دو، خط على(ع)است. هرچند در ظاهر، شكلى متفاوت داشته باشد، ولى باطن امر،يكى است، و آن «اطاعت از امر خدا» و رعايت «مصالح اسلام»است، گاهى با نثار خون، گاهى با قرارداد صلح، گاهى با حمله،گاهى با عقبنشينى ... .
مهم آنست كه «ملاك»ها را فراموش نكينم! هوشيارى انقلابى وآمادگى رزمى و شركت در سازندگى كشور و خدمتبه انقلاب در همهعرصهها و صحنهها و ميدانها، چهرههاى ديگرى از همان «منطقعاشورايى» است...
مبادا وظيفهمان را فراموش كنيم... .


قيام، مرد و زن نمىشناسد و سازندگى مرزى ندارد، غيرت را در جنسيتحبس نكردهاند واين حصار و حايل نمىتواند چشمپوشى از رسالتبزرگى كه بر دوش انسان است را توجيه كند. و به آن امانتبزرگ نمىتوان خيانت كرد.
نيمى از بشر را براى زندگى در جهل و بىخبرى نساختهاند و بار سنگين مسؤوليت را از آنان برنگرفتهاند و «زن» بودن نبايد پوشيدن ترمه تساهلى باشد براى توجيه به عزلت كشيدن زنان.
هيچكس اين ظلم را روا نمىدارد كه چنين ادعا كند: شريفترين موجودات خلقت را براى استثمار ساختهاند، و اينكه، «بشويند» و «برويند» و «بپرورند» و در جهل فرو برند و حول خود ننگرند، و خود را حلقهاى گسسته بدانند كه اتصالى به سلسلهاى ندارد و اگر ارتباطى هستبراى توليد نسل است و ابقاى نسل بشر.
در اجتماع زيستن يعنى «متاثر شدن» و «مؤثر بودن». و اين براى همه آدميان است و هر كس به مقتضاى توانش بهرهاى از آن مىگيرد و يا ديگرى را بهرهمند مىكند.
زن به عنوان انسان يا اشرف مخلوقات گاه «هاجرى» مىشود رسول صبور و تنهاى خداوند در آن عطشناكترين سرزمين دنيا، تشنه و تنها و سرگردان و سخت مىگريزد براى آب، و از سراب به سراب مىجهد. هيچ گاه مايوس نمىگردد، هرولهاى براى شكستن عطش داغ اسماعيل اميدش، خود فدا كردن براى نجات «ديگرى» كه از اوست، و خدا مىخواهد بر شانههاى او خانهاش را بنا كند و جمعى و اجتماعى را قرنها از آنسوى عالم، گرد آن خانه بگرداند.
و گاه «آسيهاى» مىشود كه بايد موساى سرگردان و گريزان از قتل را از نيل برگيرد و از او عصادارى بسازد كه از چوبى خشك، اژدهايى از عصيان خلق كند و در شام تاريك بنىاسرائيل يد بيضايى بپرورد و آنگاه مطمئن از خداى خود خانهاى را نزد او بخواهد.
و بار ديگر «مريمى» حامله عيساى «حيات» و «هستى» كه در هجوم جهل و تهاجم لكههاى ننگ اجتماعى بر دامن خويش به درگاه خدايش پناه مىبرد و قباى قضاوت را بر تن نوزادش مىپوشد تا خود را روح خدا بنامد از دامن پاك مريم براى اصلاح امتى جاهل و فردا حيات مىبخشد مردگان متعفن قومى را كه مىبايست از دامن پاك زنى به سعادت رسند.
و يك بار ديگر تاريخ «خديجهاى» را مىطلبد كه تكيهگاه مطمئن و حريرين محمد(ص) شود و زندگانى شيرين خود را در رسالتى ببازد كه بايد جهانى نو بسازد. سروش رسالت را بشنود و اولين مؤمن هنجارشكن مكه شود، روى از همه خدايان برتابد و خود را از راستاى «هبل» در خم ركوع خدا بپيچاند، تنهاييهاى حرانشينى محمد(ص) را تحمل كند و خار از علم مىكارد و خود را حبس ديوارهاى بىتفاوتى نمىكند.
هر دردى كه بر جان زنى دردمند نشسته، تلخيش مذاق زينب را آزرده.

السلام علیک یا ابا عبدالله
امام حسين عليه السلام مولودى است كه قبل از ولادت در حالى كه در بطن مادر خود، فاطمه زهرا عليها السلام بود، با ايشان به صحبت پرداخت. اين وضعيت درباره حضرت زهرا عليها السلام نيز نقل شده كه با مادر خود، خديجه عليها السلام صحبت كرده است.
نقل شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روزى وارد خانه حضرت زهرا عليها السلام شد و در حالى كه جز دخترش كسى در خانه نبود، دختر خود را در حال صحبت مشاهده نمود، وقتى علت را جويا شد، حضرت زهرا عليها السلام اظهار داشت: صحبت من با فرزندى است كه در بطن من مى باشد، او همدم من است و با من سخن مى گويد، اما سخنانى حزن آور، به اين مضامين كه شمهاى از فضائل امام حسين عليه السلام است
مادر! من شهيدم، مظلومم، غريبم، عطشانم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حالى كه محزون شدند، ضمن بشارت به آمدن فرزند پسر، از شهادت او در شرايط سخت و ناگوار خبر دادند .

عاشورا، آينهاى تمامقد از ارزشها، فداكاريها، خداباورىها و استقامتهاست.
لحظه لحظهاش و جاى جايش، سرشار از درس و عبرت و تامل است.
قهرمانان حماسهآفرين كربلا، ميراثهاى عظيمى از «كرامت و جود» و حماسه و عرفان براى ما به يادگار گذاشتهاند كه هرگز مرور زمان، غبار كهنگى و نسيان بر آنها نمىنشاند و اين جلوهها همواره تابناك و راهنما و الهامبخش است. در اين نوشته، در برابر چند «جلوه» از جلوههاى نورانى عاشورايى به تامل و انديشه مىايستيم، باشد كه چراغ راهمان گردد.
1- كدام امير؟
مسلم بن عقيل، پيشاهنگ نهضت عاشورا، در كوفه دستگير شد. اين قهرمان را دستبسته نزد ابن زياد آوردند. ماموران او را احاطه كرده بودند و مجلس پر از جمعيتبود. مسلم به مردم سلام داد، اما اعتنايى به ابن زياد نكرد و به او سلام نگفت.
يكى از ماموران گفت: چرا بر امير سلام نمىدهى؟
- ساكتشو، بىمادر! تو را چه كه حرف بزنى!؟ او كه امير نيست تا به او سلام بدهم! «ابن زياد»، خشمگين فرياد كشيد: باشد، سلام نگو، بالاخره كشته خواهى شد.
-اگر مرا بكشى، مسالهاى نيست. كسى بدتر از تو، فردى بهتر از مرا كشته است!
-واى بر تو! تفرقهافكن و شورشى هستى، بر پيشواى زمان خويش خروج كردهاى و در پى فتنهجويى دودستگى ايجاد كردهاى! مسلم در پاسخ او گفت: معاويه را امتبه خلافتبرنگزيده بودند; بلكه با نيرنگ بر وصى پيامبر(ص) غلبه يافت و خلافت را غصب كرد. پسرش يزيد نيز همچنين. و اما فتنهگرى را تو و پدرت بارور ساختيد.
من از خداوند اميدوارم كه شهادتم را به دستبدترين خلق قرار دهد، در حالى كه در طاعتحسين بن على(ع) باشم كه به خلافتسزاوارتر از معاويه و پسرش و آل زياد است. ابن زياد كه درمانده و عصبانى بود، گفت: اى فاسق! مگر تو نبودى كه در مدينه شراب مىخوردى؟
مسلم پاسخ داد: كسى به شرابخوارى سزاوار است كه بيگناهان را مىكشد و به لهو و لعب مىپردازد.
- خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم!
- تو همواره در پى كشتار بودهاى و هميشه بددل و خبيثبودهاى.
به خدا قسم اگر ده نفر مورد اطمينان در اختيارم بود و امكان نوشيدن آب داشتم، مىديدى كه طولى نمىكشيد كه مرا در همين قصر مىديدى. ولى...
حالا كه مىخواهى مرا بكشى، كسى از قريش برايم برگزين كه وصيتهايم را به او بگويم.
2- خير زندگى
دو نفر از ياران سيد الشهدا(ع) كه از طايفه بنى اسد بودند، در منزلگاه «ثعلبيه» با امام ملاقات كردند و به آن حضرت عرض كردند: خبرهايى داريم، اگر بخواهى آشكارا بگوييم، و گرنه محرمانه.
حضرت نگاهى به اصحاب خود انداخت. پس به آن دو فرمود: چيز پنهان از اينان ندارم. آشكارا بگوييد. آيا آن مرد سواره را كه ديشب به او برخوردى، ديدى؟
- آرى، مىخواستم اوضاع كوفه را از او بپرسم.
- به خدا سوگند، ما از سوى تو خبرها را از او پرسيديم. مردى بود اهل انديشه و راستگويى. مىگفت كه از كوفه بيرون نيامده، مگر آنكه ديده «مسلم بن عقيل» و «هانى بن عروه» را كشته و بدن هايشان را در بازار، بر زمين مىكشيدند... آل على از اين خبر دهشتناك، اندوهگين شدند و در سوگ «مسلم» گريستند. برخى به امام پيشنهاد دادند كه از همان جا برگردد، چون در كوفه ياور و پشتيبانى ندارد.
امام حسين(ع) رو به فرزندان عقيل كرد و پرسيد: شما نظرتان چيست؟ مسلم بن عقيل كشته شده است.
يكباره جوانان آل عقيل از جاى پريدند و بىباكانه مرگ را به استهزاء گرفتند و گفتند: نه، نه، به خدا برنمىگرديم تا انتقام خونمان را بگيريم، يا همچون مسلم به شهادت برسيم.
امام نيز در پى سخنانشان فرمود: پس از اينان خيرى در زندگى نيست. سپس شعرى خواند، با اين مضمون:
«راه خويش را خواهم پيمود. جوانمرد هرگاه در پى حق باشد و به خاطر اسلام جهاد كند، مرگ براى او ننگ نيست. اگر بميرم، پشيمان نيستم و اگر بمانم، رنج نمىكشم. ننگ و عار، آن است كه ذليلانه زندگى كنى.»
3- بهانه
امام حسين(ع) در مسير راه مكه به كربلا در منزلگاه (قصر بنى مقاتل) با دو نفر برخورد كرد به نامهاى عمرو بن قيس و پسرعمويش.
عمرو بن قيس به امام سلام داد و گفت: يا ابا عبد الله! مىبينم كه محاسن خود را رنگ و حنا زدهاى!
- آرى، حناست. سفيدى مو خيلى زود سراغ ما بنى هاشم مىآيد...
آنگاه رو به آن دو نفر فرمود: آيا براى يارى ما آمدهايد؟
- نه! ما عيالمنديم، زن و بچه داريم، اجناس و كالاهايى هم از مردم دست ماست. نمىدانيم كه وضع چه خواهد شد؟ دوست نداريم كه امانتهاى مردم در دست ماست، تلف شود! سيد الشهداء(ع) آنان را نصحيت فرمود كه:
پس برويد و صداى نصرتخواهى و تنهايى مرا نشنويد و چشمانتان به من نيفتد. همانا هركس استغاثه و يارىخواهى ما را بشنود، اما پاسخ ندهد و به يارى ما نشتابد، سزاوار است كه خداوند او را به چهره در آتش دوزخ افكند...
و امام، كاروان خويش را از آن منزلگاه حركت داد و راه صحراهاى سوزان را پيش گرفت.
4- آزاده
صبح عاشورا، «حر» در انديشه پيوستن به اردوگاه سيد الشهداء(ع) بود. انديشناك بود و مضطرب. يكى از همقبيلهاىهايش كه مىپنداشتحر از جنگيدن بيمناك است، گفت:
اى حر! من تو را ترسو نمىدانستم. دلاورى تو در ميان عرب، ضرب المثل است. اينك چگونه از اين گروه اندك كه در محاصره مايند، بيم دارى؟
- از خدا بيم دارم.
- براى چه از خدا؟
- چون مىخواهند مردى مظلوم را به ناحق به قتل رسانند.
- اكنون چه قصد دارى؟
- مىخواهم از دو راهى بهشت و دوزخ، راه بهشت را برگزيده، به حسين(ع) ملحق شوم. اگر چه قطعه قطعه شوم و مرا در آتش بسوزانند; چون مرا بر آتش دوزخ، تاب و تحمل نيست.
حر، در برابر چشمان هزاران سرباز، نهيبى به اسب خويش زد و به اتفاق پسرش به طرف اردوگاه امام حسين(ع) تاخت. در برابر امام ايستاد و گفت:
اى فرزند پيغمبر! جانم فدايت، من همانم كه راه را بر تو بستم و بر دل خاندانت ترس ريختم. اينك توبهكنان آمدهام تا جان را فداى تو كنم. آيا توبهام پذيرفته است؟
- آرى اى حر! خداوند توبهات را مىپذيرد. از اسب فرود آى و لحظهاى بياساى.
- اى پسر پيغمبر! پيش روى تو سواره باشم بهتر است تا پياده.
سوار بر اسب با اينان پيكار مىكنم، سرانجام نيز بر زمين فرود خواهم آمد!
- هر چه مىخواهى بكن، آزادى.
و ... حر به ميدان رفت و با سپاه عمر سعد جنگيد تا به شهادت رسيد. در لحظات آخر، امام به بالين او آمد و خطاب به او فرمود:
تو همان گونه كه مادرت تو را «حر» ناميده است. حر و آزادهاى. تو حر و آزادى، هم در اين دنيا و هم در آخرت.
اينها چند نمونه از جلوههاى روشن ايمان و صدق و ثبات و صبر بود كه در رزمگاه كربلا به وقوع پيوست و فروغ آن تا هميشه تاريخ، در دلها مىتابد و شور و حرارت ايمان و عشق را در جان شيعيان و آزادگان فروزان نگاه مىدارد.

امام حسين (ع) پرده از روي آن درد رنج آوري كه روح مقدسش را شديداً مي آزرد و همان باعث نهضتش شده است ، برداشت و فرمودند :
« الا ترون انّ الحقّ لا يعمل به و انّ الباطل لا يتناهي عنه ؛ آيا نمي بينيد كه به حقّ عمل نمي شود و از باطل خودداري نمي گردد ؟! »
« ليرغب المؤمن في لقاء الله محقّاً ؛ بايد در چنين وضعي انسان مؤمن آرزومند مرگ و حقّاً دوستدار شهادت و لقاء خدا باشد . »
« فانّي لا اري الموت الّا سعاده و لا الحياه مع الظالمين الّا برماً ؛ من ( كه در اين وضع اسفناك ) مرگ را جز سعادت و زندگي با ستمگران را جز ملال و افسردگي نمي بينم » .
اينجا لازم است توجه به اين نكته داشته باشيم كه : آيا اين گفتار امام ، مولاي عزيزمان حسين (ع) تنها مربوط به مردم زمانش بوده و درد رنج آور روحي خود را فقط براي آنها بيان كرده و از آنها خواسته كه تكان بخورند و در مقام عمل به حق و خودداري از باطل برآيند ؟ يا پيامي نيز براي ما هست و گويي هم اكنون مقابل ما ايستاده و با روحي افسرده و ملول مي گويد : شما اي مدعيان محبت من ، اگر راست مي گوييد و جداً دوستدار من هستيد ؛ درد دلم را بشناسيد و به دادم دلم برسيد .
« الا ترون انّ الحقّ لا يعمل به و انّ الباطل لا يتناهي عنه ؛ آيا نمي بينيد كه به حقّ عمل نمي شود و از باطل خودداري نمي گردد ؟! »
درددل من همين است . آيا شما خودتان چگونه ايد و با حق و باطل چگونه عمل مي كنيد ؟ نكند در عين حال كه براي من بر سر و سينه ي خود مي زنيد ، در تمام شؤون زندگي خود حق را زير پا و باطل را روي سر بنشانيد و حدود حلال و حرام خدا را رعايت ننماييد ؟! به راستي كه ما بايد شديداً مراقب رفتار و گفتار خود باشيم و حداقل حسناتمان را تبديل به سيئات ننماييم ! ما موظيم همين عزاداري امام حسين (ع) را كه عبادت بسيار بزرگ ماست ، آلوده به گناه نكنيم . بدانيم كه هر عبادتي آفتي دارد و آن را بي اثر مي كند . نماز و روزه و حج آفت دارند و اگر با ريا انجام بشود ؛ نه تنها باطل و بي اثر بلكه عنوان شرك و معصيت نيز به خود مي گيرند . همين سينه زني ها و تشكيل مجلس دادن ها و منبر رفتن ها ، آفات بسياري دارند . اگر رعايت حدود نكنيم از آثار معنوي آنها بي بهره خواهيم بود و در روز جزا علاوه بر آتش حسرت و ندامت ؛ در آتش قهر خدا خواهيم سوخت ؛ كه خدا فرموده است :
« و انذر هم يوم الحسره اذ قضي الامر و هم في غفله و هم لا يؤمنون ؛ آنها را از روز حسرت – روز رستاخيز عظيم قيامت – كه همه چيز پايان گرفته – و ديگر راه جبران و بازگشتن نيست – بترسان كه عمر خود را در دنيا به غفلت سپري كرده و ايمان به حقيقت نياورده اند . »
سوره مريم ، آيه 39 .
بزرگواراني كه در مسير ارشاد و هدايت مردم شغل مقدس سخنراني ديني يا مداحي اهل بيت عليهم السلام را دارند ، چه بسا سزاوار است كه عظمت كار خود را بشناسند و از آفات اين عبادت بزرگ آگاه و سخت مراقب باشند كه به حريم اقدس اهل بيت عليهم السلام اسائه ي ادبي نشود و هتك حرمتي نگردد .
صفير هدايت شماره 26 ، صص 17 – 16 ( از فرمايشات حضرت آيت الله ضياء آبادي ) .
برگرفته شده از كتاب عزادار حقيقي نوشته محمد شجاعي
انشاء و گشايش درياى ژرف و بىكرانهاى از معارف ناب به عنوان«صحيفه سجاديه» و سرازيرسازى آنها در جانهاى تفتيده و عطشگرفته انسانها،امام(ع) در اين كتاب مقدس معارف ناب توحيدى و پيوند انسان با خدا را به بهترينشيوه بيان مىكند و از جنبههاى سياسى مردم را متوجه خاندان پيامبر و آل مىسازد واز دشمنانشان شديدا ابراز برائت مىكند وى، خلافت را مخصوص جانشينان و برگزيدگان خدا مىخواند و با دلى دردناك خاطرنشان مىسازد كه خدايا ستمگران رهبرى امت را بهزور غصب و تصاحب كردهاند، تا آنجا كه برگزيدگان و خلفاى تو مغلوب و مقهورگشتهاند... درحالى كه مىبينند احكام تو تغيير يافته، كتاب تو از صحنه عمل دورافتاده، فرائض و واجباتش دستخوش تحريف گشته و سنت(راه و رسم) پيامبرت متروكگشته است.
خدايا دشمنان بندگان برگزيدهات از اولين و آخرين، و همچنين اتباع و پيروانشانو همه كسانى را كه به كارهاى آنان راضى هستند لعنت كن واز رحمتخود دور ساز .

اي زينب اي شكوفه ي گلزار عاشقي
صبرت رهي گشوده به اسرار عاشقي
از خطبه ي بليغ تو عالم شنيده اند
شور حماسه ي تو و تكرار عاشقي
صدها دل است بسته به بند كلام تو
فاتح ترين ، به عرصه ي پيكار عاشقي
پنداشتم كه اوّل آسودگي ست عشق
پندار من به باد شد از كار عاشقي
وقتي به بند ديدمت اي عاشق غريب
چون لاله هاي تشنه و تبدار عاشقي
فردا به دامنت برسد كاش لحظه اي
دستي چنين تهي و خريدار عاشقي
عصمت ميرزايي

جناب حجتالاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مىفرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مىگفت: من از اول جوانى، مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آنقدر به حج بروم تا به حضور مولايم حضرت بقيةاللّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مىشدم .
در يكى از اين سالها كه عهدهدار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آن كه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريبا عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطههايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آوردهاى؟ مگر نمىدانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمدهاى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مىمانم و خودم از اموالم محافظت مىكنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن كه نيمههاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كردهاى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللّهالحسين عليه السلام هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مىخوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قلهواللّه بخوان .
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(عج) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است .
سؤال كردم: روز عرفه، كه مىگويند حضرت ولىعصر(عج) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مىباشند؟ فرمود: حدود جبلالرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مىبيند؟ فرمود: بله، او را مىبيند ولى نمىشناسد .
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولىعصر(عج) به خيمههاى حجاج تشريف مىآورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مىآيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل عليهالسلام متوسل مىشويد .
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آوردهام ولى چاى نياوردهام. عرض كردم: آقا اتفاقا چاى نياوردهام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مىروم و براى مسافرين چاى تهيه مىكنم .
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمىخورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند .
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مىدهم، تو براى پدر من يك عمره به جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم «سيد حسن» است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم .
پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقيةاللّه، ارواحنا فداه، بودهاند، به خصوص كه اسم مرا مىدانستند و فارسى حرف مىزدند! نامشان مهدى(عج) بود و پسر امام حسن عسكرى عليه السلام بودند .
بالاخره نشستم و زار زار گريه كردم. شرطهها فكر مىكردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا بردهاند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريهام شديد شد .
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد .
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرمودهاند: «فردا شب من به خيمه شما مىآيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس عليه السلام متوسل مىشويد.» خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم .
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولىعصر(عج) بيرون خيمه ايستادهاند و به روضه گوش مىدهند و گريه مىكنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللّه، روحىفداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل عليه السلام گريه مىكرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولىعصر(عج) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند .
برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين عليه السلام، ص23، قضيه 5

در روز عاشورا وقتي ابو ثمامه صاعدي به حضرت چنين عرض كرد : « دوست دارم پروردگار خود را در حالي ديدار كنم كه اين نمازي را كه وقتش رسيده خوانده باشم » .
امام فرمودند : « نماز را ياد آوردي خدا تو را از نماز گزاراني كه در ياد اويند قرار دهد . بخواهيد از ما دست بردارند تا نماز گزاريم » . وقتي با مقاومت دشمن روبه رو شد ، فرمودند : « واي بر تو اي عمر سعد ! آيا آيين هاي اسلام را از ياد برده اي ؟! چرا دست از جنگ نمي كشي تا نماز گزاريم و به جنگ برگرديم ؟! » .
آري امام حسين (ع) جنگ را به خاطر نماز كه ستون دين است ، متوقف كرد و به نماز اول وقت پرداخت ؛ ولي بسياري از عزاداران در هيئت ها و دسته هاي عزاداري حاضر نيستند ، عزاداري را برا ي نماز متوقف كنند و گاهي ديده مي شود تا ساعتها پس از اذان هم به عزاداري ادامه مي دهند . از اين زشت تر و بدتر آنكه به نصيحت و تذكر عزاداران اهل نماز كه به هر چيز در جايگاه خودش اهميت مي دهند ، توجه نمي كنند و بلكه از اين تذكر هم ناراحت مي شوند . چون فلان مقدار سينه زني يا گريه را و يا خواندن فلان مقدار شعر و نوحه را و يا فلان مقدار شور گرفتن را واجب !!! مي دانند . آن هم واجبي كه نبايد به هيچ وجه به تاخير بيفتد تا مبادا به حال مجلس لطمه اي وارد شود . چشم و گوش خود را به تذكر افراد خيرخواه مي بندند و اين واجب بزرگ الهي را با بهانه هاي بي اساس سبك مي شمرند .
اگر بخواهيم به ميزان زشتي اين كار بيشتر پي ببريم ، بايد به اين دو روايت از پيامبر اكرم (ص) توجه كنيم .
1- « امّا شفاعتي ففي اصحاب الكبائر ما خلا اهل الشرك و الظلم ؛ شفاعت من درباره مرتكبان گناهان كبيره است ، به جز مشركان و ستمگران » .
مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 364 .
2- « لا ينال شفاعتي من استخف بصلاته و لا يرد عليّ الحوض لا و الله ؛ كسي كه نماز را سبك بشمارد به شفاعت من دست نيابد و به خدا سوگند كه در كنار حوض ( كوثر ) بر من وارد نشود » .
اصول كافي ، ج 6 ، ص 400 .
از اينكه پيامبر (ص) كسي را كه مرتكب گناه كبيره شده شفاعت مي كند ولي سبك شمارنده نماز را شفاعت نمي كند ، معلوم مي شود كه سبك شمردن نماز از ساير گناهان كبيره اي كه مورد شفاعت پيامبر و آلش عليهم السلام قرار مي گيرند ، بزرگتر و آثار آن براي روح انسان ، خطرناكتر است .
حال مي گوييم : تكيه بر جنبه عاطفي و احساسي در عزاداريها و غفلت از وظايف اصلي مان كه فلسفه حقيقي عزاداري هستند ، موجب مي شود كه انسان در منكرات زيادي سقوط كند . يعني درست همان چيزهايي كه سيد الشهداء براي نهي از آنها كشته شده است . او خود هدف از قيامش را امر به معروف و نهي از منكر ، احياي احكام دين و نيز عمل به حق و نهي از باطل معرفي مي كند . اين نوع عزاداري ها يك ظلم آشكار و عميق در حق محمد و آل محمد (ص) است كه موجب آزار و اذيت آنها مي شود .
عامل اصلي قيام سيد الشهداء احياي دين خدا و مبارزه با بدعتها و انحرافاتي است كه در دين و جامعه اسلامي پديد آمده بود ، بزرگترين مصيبت در نزد همه انبياي الهي و چهارده معصوم عليهم السلام ضعيف شدن دين در جامعه و محروميت مردم از آموزشهاي دين است .
سوال اينجاست :
آيا عزاداران امام حسين (ع) كه براي احياي حق و مبارزه با باطل قيام كرد ، اين اجازه را دارند كه در عزاداريها ، حق و دستورات حق را زير پا بگذارند و امور باطل را رواج دهند ؟
درمجالس امام حسين (ع) كه شهيد راه حق است ، اشعار و نوحه هاي باطل ، ابزار و آلات باطل ، آداب و رسوم باطل ، چه مي كند ؟
برگرفته شده از كتاب عزادار حقيقي نوشته محمد شجاعي

«اى نفس! بعد از حسين خوارى و ذلتبر تو باد و بعد از او [حسين عليه السلام] تو نبايد باشى تا زنده بمانى، حسين در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنك و گوارا مىنوشى؟ به خدا قسم اين كار دين [و آيين] من نيست .»
آنگاه فرياد برآورد: «والله لا اذوق الماء وسيدى الحسين عطشانا; به خدا قسم آب نمىنوشم در حالى كه آقاى من حسين تشنه است .»